خرس The Bear (ژان ژاک آنو)

1988

                                                 در دل طبیعت وحشی

قرنها از دل کندن و فاصله گرفتن آدمی از طبیعت بکر می گذرد و او در برزخ مدنیت و شهرنشینی گرفتار آمده است و طولی نخواهد کشید که روستاها و دیگر مناظر طبیعی موجود هم جایشان را به مظاهر تمدن و یکجانشینی شهریان بدهند و سایه شوم ساخت وساز و تکنولوژی به آنجاها هم سرک بکشد. انسان طماع که شهر شلوغ را به آسایش طبیعی و آرامش روحانی ترجیح می دهد اما برای سوءاستفاده و ارتزاق،هرازگاهی به دل طبیعت وحشی بازمی گردد که این بازگشت عموما وغالبا با مزاحمت و دیگرآزاری همراه است نه انتفاع معنوی و بدون دردسرازنعمات خدادادی. یکی از مصداق های بارز مزاحمت و دردسرآفرینی انسان،شکارچیان حیوانات هستند که به نوعی آن موازنه تنازع بقای طبیعت را برهم می زنند. ژان ژاک آنو با دو فیلم (خرس) و(دو برادر) عشق خود را به طبیعت و به حیوانات به عنوان نمایندگان اصلی و قدیمی طبیعت ابراز داشته و به نوعی بر گسست عمیق بین انسان و طبیعت تاکید می کند ودر نگاهی منصفانه حق را به موجودات حیات وحش می دهد. دفاعیه آنو از طبیعت با توجه به تصاویری که اودر اختیار بیننده قرار می دهد ومواردی که طی این سالها هرروزه در رسانه ها می شنویم ومی خوانیم کاملا مستدل،برپایه حقیقت وپذیرفتنی است. درهردواثر فوق الذکر،آدمیزاد آرامش دنیای جانوران را مختل می کند وسعی دارد حیوانات را یا به قصد طعمه وشکار یا برای تفریح و سرگرمی و بهره برداری مالی از آن خود کند ودر پایان هر دو قصه علی رغم موفقیت های مقطعی شکارچیان،این حیوانات هستند که برآدمها (ضدقهرمانان) داستان پیروز می شوند. نکته قابل ذکردر اینجاست که آنو در هر دو اثر آن روی منفی انسان را به ما نشان می دهد و کمترین نشانی از دوستی انسان با طبیعت نمی بینیم ولی تا دلتان بخواهد نشانه هایی از دشمنی وکینه توزی آدمی با حیوانات در دسترس است. آیا آنو بیش از حد قضیه را سیاه و تاریک می بیند یا اصلا حقیقت چیزی جز این نیست؟ به نظر می رسد با توجه به فاصله زیادی که طی سالهای متمادی بین انسان و طبیعت ایجاد شده دیگر آن حس اعتماد و دوستی دو طرف از میان رفته و برخورد هر ازگاه آنها به نوعی تداخل و تجاوز به حریم طرفین محسوب می شود که البته اکثرا نقش منفی ماجرا،آدمی بوده است وهم اوست که شعله ابتدایی این دشمنی را بر می افروزد. این آدمی ست که کینگ کنگ(گوریل غول پیکر افسانه ای) را به عنوان وسیله تفریح و نمایش به شهر می آورد،این انسان است که خلوت دوببر برادر را به هم می زند،این شکارچیان هستند که بچه خرس کوچکی را بی مادر می کنند و آواره. بنابراین دوستی گاه وبیگاه آدمی و جانوران هم که عموما در محیطهای شهری،در قفس ها و باغ وحش ها شاهدش هستیم عاری از ویژگیها و خصوصیات یک مهر عمیق،اصیل و پایدار است وبیشتر رنگی از تصنع به خود می گیرد و مقطعی ست و نمونه برعکس آن هم که حضورو زندگی مسالمت آمیز انسان در دل طبیعت وحشی و در کنار جانوران است بیش از اینکه ریشه در واقعیت داشته باشد مربوط به افسانه ها ودنیای انیمیشن است. (تارزان) و(پسرجنگل) دو تا از بهترین مثالها در این زمینه هستند. از طرفی شاید به دلیل تاریخچه طولانی خطاهای آدمی در طبیعت و جفای او نسبت به جانوران و دیگر مظاهر طبیعت،نمایندگان طبیعت (حیوانات) هم دیگر با هیچ ترفندی راغب به برقراری ارتباط ودوستی با آدمی نیستند. گواه این ادعا هم موضوع فیلم مستند ورنرهرتزوگ ،(آبشارهای گریزلی) است که ماجرای مرد عاشق طبیعت و عاشق خرسها را روایت می کند که عمری را در حفظ و نگهداری این جانوران در طبیعت سپری کرد ولی در یکی از روزهای خوب خدا طعمه یکی از همین معشوقه هایش شد تا خط بطلانی بکشد بر دوستی انسان و طبیعت که جدایی و فاصله شان درخشان ترین سکانس (خرس) را هم رقم می زند آنجا که خرس نر زخمی و خشمگین در دهانه آبشاری سایه مهیب وغول پیکرش را بر شکارچی مستاصل و درمانده می افکند وبا دیدن ترس و وحشت عمیق انسان ضعیف وبینوا برانگیزه شدید انتقامش مهار می زند و با معرفت حیوانی اش از کشتن آدمیزاد بی معرفت صرف نظر می کند وآن غرش و گذشت، کمترین هشدارحیات وحش به آدمی ست واینکه دیگر ظاهرا پیوند دوباره ارتباط گسسته انسان وطبیعت بسیار خوش بینانه و بعید به نظر می رسد و بهتر است این دو دیگر کاری به کارهم نداشته باشند واین همان نکته ظریف و مهمی ست که آنو در فیلم درخشانش به روی آن انگشت می گذارد.

 

                                                                                                     18آبان 87