نگاهی به فیلم جانی گیتار(نیکلاس ری)
جانی گیتار(نیکلاس ری)johnny guitar
1954
کافه وینا

چه تو بری چه تو بمونی من به توعشق خواهم ورزید
و اگه تو بی رحم هم باشی بازم می تونی مهربونی کنی
من می دونم هیچوقت مردی مثل جانی من نبوده
نه مثل اونی که صداش می کنند جانی گیتار (ترانه پایانی فیلم)
به اعتقاد کارل گوستاویونگ دروجود هرمردی زنانگی پنهانی وجود دارد که نامش آنیماست ودرنهاد هر زنی منش مردانه ای نهفته است که آنیموس نام دارد. یکی ازبهترین نمونه های چنین ویژگی را درفیلم جانی گیتاراثردرخشان نیکلاس ری و در وجود شخصیت وینا(Vienna) با بازی به یادماندنی جون کرافورد می بینیم. خصلت های مردانه اوازنخستین صحنه حضورش وبا اله مانهای مختلف به تصویرکشیده می شود. اولین باروینا (که افرادش رئیس صدایش می کنند) با هیبتی مردانه وصدایی مقتدربربالای پله های طبقه دوم کافه اش ظاهرمی شود که به نوعی سمبولیک تسلط او را برآدمهای محیط پیرامونش نشان می دهد. کمی بعدترهم اززبان سم یکی ازخدمتکارانش جمله ای می شنویم که بیش ازپیش به گرایشات مردانه اواشاره دارد:" هیچوقت زنی ندیدم که بیشترمرد باشه. (وینا) مث مردا فکرمیکنه مث اونام رفتارمیکنه. تازه بعضی وقتا باعث میشه من فکر کنم مرد نیستم."

اما دلیل برجسته شدن ویژگیهای آنیموسی دروینا چیست وچرا او آگاهانه وکاملا ارادی سعی درپنهان کردن وسرکوب نمودن روحیات زنانه اش دارد؟ دربررسی چرایی این رفتارابتدا ذکرخلاصه داستان فیلم ضروریست:وینا صاحب یک کافه وزمینهای اطراف آن،منتظر ورود راه آهن است تا املاکش را به قیمت کلان بفروشد. چهره های با نفوذ وبزرگان شهربه سرکردگی اما اسمال (مرسدس مک کمبریج)که ازوینا خوشش نمی آید(به دلیل اینکه 1- او را رقیب عشقی خود دربرابر دنسین کید/بچه رقاصه(اسکات برادی)می داند. 2- او را مسئول مرگ برادرش می پندارد.)،قصد بیرون راندن اوازآن منطقه را دارند ووینا نیز برای ایستادگی ومقاومت دربرابراین جماعت خشمگین از جانی گیتار(استرلینگ هایدن) محبوب دوران قدیمش،طلب کمک می کند. درچنین شرایطی وتا پیش ازآمدن جانی گیتاربه عنوان یک حامی وتکیه گاه،وینا ناچار است برای حفظ استقلال ومحافظت ازموقعیت وجایگاهش درمنطقه ازاحساسات زنانه اش چشم بپوشد ودرردای یک وسترنراسلحه به کمر ببندد. زن بودن درآن شرایط اصلا به صلاح وینا نیست وتنها کمی نرم خویی وخلق وخوی زنانه می تواند به پاشنه آشیل او تبدیل شود. پس وینا بهترین راه دوام آوردن درچنین وضعیت دشواری را دربها دادن وبرجسته کردن آن جنبه مردانه اش می بیند. بنابراین با توجه به سرمایه ومال واموالش تشکیلات کوچکی به هم می زند،مردان بیکاروبی خطری را به عنوان خدمتکارکافه استخدام می کند،اراذل واوباشی هم به عنوان دارودسته همراهش می شوند(بچه رقاصه،بارت،کوری،تورکی)،دفترکارش را درامن ترین جای ممکن ودورازدسترس سایرین درطبقه دوم کافه اش قرارمی دهد ودستوراتش راهم ازهمان بالا خطاب به زیردستانش بیان می کند وهمگی نیزتحت امرفرمان (رئیس) ملزم به انجام کارها می شوند. به نظرهم نمی رسد که او رئیس بد وخودکامه ای برای گروهش باشد وظاهرا تنها به خاطرحفظ ظاهروتحکیم جایگاهش درنظرجماعت مخالف،ادای رئیس ها را درمی آورد. شاید مهم ترین دستوراودرشبانه روزبه ادی یکی ازکارگران کافه باشد که فرفره میزقماررا بچرخاند چون وینا عاشق صدای چرخیدن آن است! اما وینا ازیک جایی ازنقش بازی کردن وادای مردها را درآوردن خسته می شود ونیازومیل شدید بازگشت به ذات دنیای زنانه اش را احساس می کند پس دست یاری به سوی دلداده سابقش جانی لوگان درازمی کند که حالا مدتهاست به سبب حمل گیتاربردوشش،جانی گیتارخوانده می شود.
درتمام طول فیلم نکته برجسته وبارزی که درمورد وینا به چشم می خورد کشمکش جنبه های مردانه وزنانه درشخصیت اوست. فیلمسازبا توجه دقیق به بحث طراحی لباس وبا تکیه بربازی خوب کرافورد تصویرجامع وکاملی ازمسیررفتاری وینا وپیروزی جنبه های زنانه اش درپایان ارائه می کند. وینا درجایی ازفیلم خطاب به جانی گیتارازچرایی رفتارمردانه اش پرده برمی دارد:" یه مرد میتونه دروغ بگه دزدی کنه وحتی آدم بکشه ولی تا وقتی که هنوزغرورداره بازم مرده (ولی) یه زن کافیه یه بارپاش بلغزه واون وقته که دیگه یه فاحشه ست. باید خیلی برات آسون باشه که یه مرد باشی."

اودراولین خلوتش با جانی پس ازسالها ضمن حفظ آن غرورمردانه و صحبتهایی سربسته ازرابطه قدیمش تنها به ذکردلیلی ازسرکوبی روحیه زنانه اش بسنده می کند:" اون(اشاره به خودش) یاد گرفت که دیگه عاشق هیچ مردی نشه." اما چون هرچه باشد اویک زن است درخلوت دوم وشبانه شان احساسات واقعی اش را ابرازمی کند. این اولین باریست که ازآغازفیلم اورا با لباس زنانه ای می بینیم ودیگردراونشانی ازآن زن وسترنررئیس مآب نیست. کمی بعدترهم که درآغوش جانی درهم می شکند ومی گرید. یکی ازظریف ترین وبارزترین نشانه های بازگشت روحیه عاشقانه سابق به دستمال گردن وینا مربوط می شود که ازفردای آن خلوت شبانه ازرنگ سبزبه قرمزتغییرمی کند وبه نشانه عشق به جانی تا پایان باقی می ماند. برگشت وینا به دنیای زنانه اش جدا ازتغییرروحیات باطنی ودرونی، برای تفهیم تماشاگر نمود ظاهری و بیرونی هم می یابد. درسکانس زیبایی تورکی یکی ازافراد دارودسته بچه رقاصه (که پس ازسرقت بانک دیگرحسابشان با وینا جداست) درپی فرارازدست مردان شهروبرای مخفی شدن به کافه می رود. ورود اوبه کافه کات می شود به وینا که با لباس سراسرسفید وبلندی (شبیه لباس عروسی) درحال نواختن نوای عاشقانه ای با پیانوست وما با توجه به نوع فیلمبرداری وقرارگرفتن دوربین به ذهنمان خطور می کند که تورکی زیرپیراهن بلند اوپنهان شده ووقتی جستجوی مردان درکافه به جایی نمی رسد این ظن تقویت می شود اما تورکی درزیریکی ازمیزها پیدا می شود وتصوراولیه ما غلط ازآب درمی آید. وقتی مردان شهرواما ازتورکی می خواهند که با برزبان آوردن نام وینا به عنوان عامل اصلی سرقت بانک خود را ازمجازات برهاند وینا یکی دیگرازچشمه های مردانگی وجوانمردانه اش را رو می کند وبه تورکی می گوید که با انجام این کارجان خودش را نجات دهد. نکته جالب وقابل ذکراینجاست که اواین عمل مردانه را درلباسی کاملا زنانه انجام می دهد درحالیکه تصویرتورکی چون پسربچه ای نحیف ومحتاج کمک درآغوش مادرانه وینا جنبه ای دیگراززنانگی اورا آشکارمی کند.

این تناقض رفتاری دروینا وجدال وجوه مردانه وزنانه درصحنه پیش ازرویارویی نهایی به اوج خود می رسد. اوبه جانی می گوید: " من می خوام بمونم .من می خوام بجنگم ولی نمی کشم." وجواب می شنود که :" برای جنگ باید بکشی من جوردیگه جنگیدن روبلد نیستم." دیالوگ وینا به خوبی بیانگرتلفیق روحیه مبارزه جویانه مردانه ودلرحمی بعنوان غریزه ای زنانه دروجود اوست که البته درآن شرایط بحرانی ودشوارقابل جمع نیستند. جالب اینجاست که وینا تقریبا به چیزی که اعتقاد دارد وبه زبان می آورد پایبند می ماند وبه رغم تمام تهدیدها وروحیه سلطه جویانه وجنجگویانه اش تنها یک باربا اسلحه جان انسانی را می گیرد که آن هم درمقام دفاع بوده نه تهاجم وبلافاصله هم اسلحه را به سمت مردان شهرپرتاب می کند تا بگوید با وجود سالها ادعای مردانگی (به لحاظ رفتارهای ظاهری) همچنان روحیه زنانه وطبع لطیفش را حفظ کرده واورا با جنگ وخشونت کاری نیست. حتی کافه (محل ریاست وبروزجلوه های مردانه اش) طعمه حریق می شود تا دیگرفقط او باشد وزنانگی اش.

اما جایگاه جانی گیتاردراین قصه کجاست؟ مردی که فیلم به اسم اونامگذاری شده وبا اوآغازمی شود. کسی که درمیان جماعت هفت تیرکش،به جای اسلحه گیتارحمل می کند ولی درصحنه برخورد با تورکی چشمه ای ناب ازهنرتیراندازی اش را به نمایش می گذارد وبه ما می فهماند که اوخیلی پیشترازاینکه جانی گیتارباشد جانی لوگان معروف بوده که درتیراندازی نظیرنداشت. پس می شود گفت که گیتارجانی درزمان صلح جایگزین اسلحه اش شده واودرمواقع لزوم می تواند با سازش نوای جنگ بنوازد.

نوع تکمیل یافته ترش را سالها بعد آنتونیوباندراس دردسپرادو نشانمان داد که با استتاراسلحه اش درقالب گیتارهرکه را می خواست درو می کرد! فیلم البته تقریبا ازمیانه های داستان به بعد دیگراستفاده دراماتیک وکاربردی ازسازگیتارنمی کند وتنها روی نام جانی گیتارمانورمی دهد. ظاهرا کارگردان ازوقتی برای حمایت ازوینا،دوباره اسلحه به دست محبوب سابق می دهد چندان تمایل به بازگشت به روال گذشته ونمایش دوران گیتاری جانی ندارد اولا چون دیگرکافه ای وجود ندارد که جانی درآن برای مشتریان بنوازد وثانیا اوفراخوانده شده است تا مرد زندگی وینا باشد،تا دیگروینا مجبوربه ادامه بازی درنقش مردانه اش نباشد. به اعتقاد ری حالا بهتراست هرکسی کارووظیفه خودش را انجام دهد.
اما نکته ای که فیلم را درمیان آثارشاخص وسترن متمایزوبرجسته می کند حضوردوزن درقطبهای اصلی ماجراست وما شاهد جدالی کاملا زنانه درژانری به شدت مردانه هستیم. هرچند هردوی آنها مجبورند برای بقا دردنیایی مردانه اسلحه به دست بگیرند وآنیموسشان را فعال کنند! دریک طرف وینا به عنوان قهرمان داستان حضوردارد ودرسوی دیگراما (کمبریج) که درقطب منفی ماجرا با آن قامت کوتاه وصدای خشن خودنمایی می کند. تمام مردان قصه تحت استیلای این دوزن قراردارند. حتی حضورآدمی چون جانی گیتارکه به طورکامل قابلیت فراوان قهرمانانه درفیلمی دیگررا داشت اینجا درزیرسایه زنی چون وینا غریب وجالب توجه است. وینا واما درمیان زنان خنثی ومنفعل آثاروسترن استثناء هستند وبعنوان محرکهای اصلی وپیشبرنده حوادث قصه خودنمایی می کنند.

نیکلاس ری هم به درستی این وسترن زنانه را با دوئل این دوبه پایان می رساند. اما،وینا را زخمی می کند ووینا هم احتمالا با تنها شلیک عمرش،به زندگی اما خاتمه می دهد. وینایی که ازهمان نخستین لحظات حضورجانی گیتار،بارقه هایی ازآن عشق قدیم وروحیه سرکوب شده زنانه اش را آشکارکرده بود.
وینا پس ازرفتن اما ومردان شهرازکافه وفرونشستن گرد وغبارحضورشان برای تغییرحال وهوا ازجانی می خواهد که با گیتارش آهنگی بزند:

وینا : یه چیزی برای من بزن آقای گیتار.
جانی : یه چیزمخصوص؟
وینا : فقط یه مقداری عشق بذارلابه لاش.