فرشتگان آلوده صورت(مایکل کورتیز)angels with dirty faces

                                                          1938

                                                  بدوراکی بدو                      

                            

آدمی هرگز بدکار وخبیث به دنیا نمی آید. جامعه آنها را خراب می کند.(روسو)

 

ژانرگنگستری ابتدا به عنوان یکی اززیرشاخه های فیلم جنایی سربرآورد اما به تدریج وبا ارتزاق ازوقایع ورویدادهای اجتماعی به صورت گونه ای مستقل به حیات خویش ادامه داد. رکود اقتصادی آمریکا دردهه 20 ودرپی آن منع خرید وفروش مشروبات الکلی شرایط را برای به قدرت رسیدن قاچاقچیان وتبهکاران فراهم کرد که مناسبات واتفاقات زندگی شخصی وحرفه ای شان فی نفسه جذاب وخوراک خوبی برای مطبوعات وسینما بود. کوچکترین اعمال ورفتارتبهکاران ودرگیریهای پیاپی شان با قانون وپلیس بلافاصله به تیتراول روزنامه ها تبدیل می شد و کمپانی های بزرگ سینمایی هم که برای به فیلم درآوردن حتی کوچکترین وکم اهمیت ترین ایده ها بومی کشیدند نمی توانستند ازچنین سوژه های داغی چشم بپوشند بنابراین دست به کارشدند وبا استناد به عناوین روزنامه ها اقدام به ساخت آثاری با موضوع دنیای تبهکاران کردند. حتی گاهی برای سندیت ونزدیکی بیشتر فضای این فیلم ها با واقعیات ازفیلمنامه نویسانی استفاده می شد که سابقه خبرنگاری وفعالیت مطبوعاتی داشتند مثل بن هکت که فیلمنامه فیلم های دنیای تبهکاران(جوزف فون اشترنبرگ،1927) وصورت زخمی(هاوارد هاکس،1932) دو نمونه ازبهترین نوشته های اودرباره گنگسترهاست.

              

عناصرونشانه های سینمای گنگستری با مروراجمالی قابل ردیابی واشاره است. سرقت بانک،جنایت،دارودسته،شهری بزرگ با کاباره ومحلات کثیف،رفیقه،آدم مطبوعاتی،پلیس،وکیل ناتووموارد دیگری ازاین دست با تغییراتی جزیی درفیلمهای این گونه سینمایی تکرارمی شدند. اما شباهت ووجه اشتراک اساسی این فیلمها درنوع روایت وخط سیرداستانی است که عموما به ظهوروسقوط گنگسترها بعنوان شخصیت های اصلی می پردازد. ازسزارکوچک (مروین لروی،1930) با بازی ادوارد جی رابینسون درنقش ریکوبگیرید تا صورت زخمی با بازی پل میونی به نقش تونی. درهردوی این آثارونمونه های مشابه،شخصیت های اصلی به تدریج رقبا را ازمیدان به درمی کنند،خود به تبهکارانی بزرگ وخطرناک تبدیل می شوند وپس ازپشت سرگذاشتن دورانی سخت به شهرت،ثروت وقدرت می رسند که البته پایدارنیست وسقوط ونابودیشان حتمی ست.

سینما با توجه به ذات فریبنده اش لاجرم می بایست برای جذب مخاطب وافزایش جذابیت،تصویرپرزرق وبرق تروزیباتری ازگنگسترها ارائه می داد ووجهی قهرمانانه به آنها می بخشید. انتخاب چهره های سرد وخشن ولی جذابی چون جیمزکاگنی،ادوارد جی رابینسون،پل میونی،همفری بوگارت،ادموند اوبراین و...برای ایفای نقش گنگسترها مهم ترین اقدام کمپانی های فلیم سازی دراین زمینه بود. اما سینما ازهمان ابتدا ودرموازات مباحثی چون ستاره سازی وتلاش برای جلب تماشاگرواهمیت دادن به وجه اقتصادی،ازتوجه به جنبه های ارزشی واخلاقی ونگاه الگویی وعبرت آموزهم غافل نبود. بنابراین دربسیاری ازاین فیلم ها همانطورکه مسیربه ظاهرپیشرفت وموفقیت آدم های اصلی قصه را نشان می داد دربخش پایانی داستانها هم به نزول وسرازیری زندگی شان می پرداخت تا با نمایش آن نیمه تاریک به نوعی جامعه ونسل آینده را درقبال خطرات احتمالی ورود به چنین عرصه های پرخطری بیمه کند. ازاین زاویه اگربه موضوع نگاه کنیم تمامی شخصیت های اصلی آثارگنگستری به خاطررفتارشان وبه سبب ایستادگی دربرابرارزشهای جامعه بیش ازآنکه قهرمان باشند ضدقهرمانند. اما مگرنه این است که قهرمان آن کسی ست که مای تماشاگربعنوان شخصیت اصلی،زندگی اش را دنبال می کنیم ونگران سرنوشتش می شویم؟ با وجود این همه تزریق جذابیت چه به لحاظ فیلمنامه وچه به لحاظ بازیگران جذاب وکاریزماتیک ایفاگراین نقشها چگونه می شود بت وقهرمان خود را مثلا ازمیان یکی ازافسران منفعل پلیس یا صاحب کافه ها انتخاب کنیم؟ به راستی هم صدورحکم قطعی دراین باره دشواراست. دراین مورد تردیدی نیست که معادلهای این شخصیت ها درزندگی واقعی درآن زمان ودرهرزمان ومکان دیگری آدمهای پلید وخطرناکی برای جامعه هستند اما روی پرده سینما،چهره دوست داشتنی وسمپاتیکی ازآنها ارائه می شود وآن آنتاگونیستهای دنیای واقعی به پروتاگونیستهایی تبدیل می شوند که به لحاظ میزان حضورواهمیت وتاثیرگذاری بی همتا هستند. به نظردرمیان ژانرهای سینمای کلاسیک تنها درگونه گنگستری ست که مرزمیان قهرمان وضدقهرمان به کمترین میزان ممکن می رسد واین شخصیت ها خیلی پیشترازاین سالها آن حد فاصل بین دنیای خیروشررا ازمیان برداشته اند ومحو کرده اند.

                                 

فرشتگان آلوده صورت(مایکل کورتیز) یکی ازبهترین آثاردراین زمینه است وتقریبا چکیده تمام مباحث ونشانه های بصری ومضمونی فیلم های گنگستری را می توان درآن یافت. راکی سالیوان(جیمزکاگنی) وجری کانولی(پت اوبراین) دو پسربچه دوست وهمبازی درمحله ای فقیرنشین هستند که دست تقدیرراهشان را ازهم جدا می کند وبه هنگام فرارازدست پلیس ها پس ازسرقت،راکی دستگیروبه تدریج تبدیل به تبهکاری بزرگ می شود وجری هم تنها به خاطر کمی سرعت بیشتردردویدن می گریزد وبعدها ردای کشیشی می پوشد. توجه وتاکید بردوران کودکی شخصیت های اصلی اشاره مستقیم به تاثیرات محیط واتفاقات پیش بینی نشده درمسیرزندگی افراد دارد ونگاه دلسوزانه وهمدلانه فیلمسازبه این آدمها را به وضوح نشان می دهد وبا دیدی جامعه شناسانه وروان شناسانه تاثیرمخرب وویرانگرشرایط محیطی برافرادی ذاتا جوانمرد چون راکی را بررسی می کند وبه معرض نمایش می گذارد. بارزترین جلوه جانبداری کارگردان ازراکی وآدمهایی مثل او درعنوان کنایی وزیبای فیلم نمود می یابد.

                     

درواقع چنین افرادی فرشتگانی هستند که تقدیر،جامعه،محیط وهرعامل غیرارادی دیگری معصومیت ذاتی شان را لکه دارکرده است وبه همین خاطراست که به محض وجود فرصتی آنها آن وجه پنهان سرشت نیکویشان را نشان می دهند. جری به مدد گریختن ازدست قانون فرصت طلایی یک بازنگری اساسی درشیوه زندگی اش را می یابد وبا زخم همیشگی برپیشانی که یادگارفراراوبه هنگام سرقت است گام درمسیردرست نیکوکاری می گذارد وبا نزدیک شدن بیش ازحد به خدا وخدمت درکلیسا تمام هم وغمش را صرف تربیت (بچه های کوچه بن بست) می کند تا به سرنوشت امثال راکی دچارنشوند. وخود راکی هم به محض رسیدن به ثروت وقدرت همین بچه ها را به نوعی دیگرمورد حمایت وپشتیبانی قرارمی دهد ومهم ترین فداکاری وجوانمردی اش-علاوه برلوندادن جری درزمان کودکی- را درآن صحنه تکان دهنده وتاثیرگذاراعدام انجام می دهد. پدرجری درآخرین لحظات ازصمیمی ترین دوستش می خواهد که برای شکستن چهره قهرمانانه اش نزد بچه ها با ترس وپشیمانی به استقبال مرگ برود نه با لبخند وقامتی استوارودرحالیکه راکی تا لحظه آخرجری را ناامید می کند اما سرانجام درحضورخبرنگارن وعوامل اجرای حکم صدای استغاثه اش به آسمان بلند می شود که می دانیم مصلحتی ست وتنها برای نجات بچه هایی مثل خودش والبته برای رضایت دوستش جری.

ظهوروسقوط راکی وشروع فیلم با دوران کودکی اش بسیاریادآوردشمن مردم (ویلیام ولمن،1931) است که ازقضا آنجا هم کاگنی به نقش تام پاورزآرام آرام ازسرقت های کوچک به قاچاق عمده مشروبات الکلی وجنایت رومی آورد. آنجا هم سرنوشت اورا به پسربد قصه تبدیل می کند ودرنقطه مقابل برادرمثبت ومبادی آدابش قرارمی دهد. مسیرمتضاد تام وبرادرش دردشمن مردم معادل روند حرکتی معکوس راکی وجری درفرشتگان آلوده صورت است. درصحنه ای بامزه درفیلم کورتیز،راکی موقع ملاقات با زن جوان وزیبایی(آن شریدان) متوجه می شود که او همان لاری،دخترکی است که درکودکی مدام سربه سرش می گذاشت واذیتش می کرد ودرست درهمین لحظه لاری به تلافی سالها آزارواذیت سیلی محکمی به گوش راکی می زند. می شود به نوعی این سیلی را جوابیه زنان پس ازهفت سال انتظاربه کاگنی دانست. ازوقتی که اودرآن صحنه ماندگاردردشمن مردم گریپ فروتی را درصورت می مارش فروکرده بود!

         

یکی ازبهترین شیوه های روایتی درفیلمنامه این فیلم که به خوبی درتاروپود ساختاراثرتنیده شده استفاده ازقطعات خبری درقصه است که به خوبی جنبه ای واقعگرایانه ومستندگونه به فیلم می دهد. اهمیت این قطعات خبری به حدی است که حتی فیلم با تیتریکی ازروزنامه ها آغازمی شود که البته عنوانش ربطی به باقی قصه ندارد اما کمی بعدترراکی کم سن وسال را می بینیم که با جری حرف می زند. درواقع این صحنه پیش درآمد ومقدمه ای می شود درباره آینده راکی واینکه به زودی اوهم خوراک صفحه اول روزنامه ها خواهد شد.

فیلم چیزهای خوبی برای یادآوری دارد. بازی بوگارت درنقش جیم فریزروکیل ناصالحی که به راکی خیانت می کند وسرانجام به دست اوکشته می شود یکی ازاین نکات جالب توجه است. می شود گفت بوگارت وکاگنی به نوعی شهرت وموفقیتشان را مدیون مایکل کورتیزهستند. اولی چند سال بعد (42) شاه نقش عمرش ریک درکازابلانکا را بازی کرد ودومی هم درهمان سال به اسکاربهترین بازیگرنقش اول مرد برای بازی دریانکی دودل دندی دست یافت. اما فرشتگان آلوده صورت بیش ازهرچیزی روی کاکل کاگنی می چرخد. او با آن قامت کوتاه وچهره جذاب یکی از بزرگترین بازیگر- ستاره های تمام دوران است. دراین فیلم او حرکات خاصی را برای شخصیت راکی طراحی کرد که دریاد تماشاگرمی ماند.

                          

نوع ایستادن وراه رفتنش با دستهای باز،نیشخند معروف وهمه آن شانه بالا انداختن ها که حکایت ازنوعی اعتماد به نفس،لاقیدی وبی اعتنایی به قدرت رقبا وقانون داشت. درچند سکانس فیلم هوشمندی کاگنی به نقش راکی وحقه هایی که برای خنثی کردن نقشه های تبهکاران دیگرمی زند سبب جاری شدن طنزظریفی درصحنه ها می شود. یکی درصحنه ای است که افراد جیم برای کشتن راکی ظاهرا او را درباجه تلفنی گیرمی اندازند اما با کلک تماشایی راکی،یکی ازافراد خودشان را به اشتباه می کشند ویا آن فصلی که اوبازبا فریب جیم وماک(جورج بنکرافت) را غافلگیرمی کند وسپس می کشد. کاگنی حتی درصحنه های اندک عاطفی فیلم هم به همان خوبی لحظات اکشن وپرتحرک ازایفای نقش برمی آید واتفاقا بهترین دیالوگهایش را درچنین صحنه هایی به زبان می آورد. چه درآن لحظه که جری حاضربه پذیرفتن ده هزاردلاراهدایی او نمی شود وراکی می گوید:" نمی خواد نقش فرشته ها رو بازی کنی." وچه درلحظات پایانی زندگی که پدرجری اورا به نزدیک شدن به خدا وترس فرا می خواند می گوید:" می دونی جری،من فکرمی کنم برای ترسیدن آدم باید قلب داشته باشه،من که ندارم.خیلی وقت پیش انداختمش دور."  

                      

اما مطمئنا تاثیرگذارترین وتکان دهنده ترین دیالوگ فیلم را کاگنی نیست که برزبان می آورد بلکه پت اوبراین به نقش پدرجری کانولی است که حرف دل فیلمسازرا می زند. اینکه دست سرنوشت چگونه باعث جابه جایی مسیرزندگی جری وراکی  ورستگاری یکی وتباهی دیگری می شود واین را به وضوح می شود درآن تونلی که آنها درکنارهم برای انجام مراسم اعدام می روند حس کرد. اینکه به سادگی می شد هرکدامشان جای دیگری باشند بی آنکه آب ازآب تکان بخورد وهمین است که پدرجری با آن زخم همیشگی روی پیشانی درپایان فیلم خطاب به بچه های کوچه بن بست به صورت کنایی اعتراف تلخی راجع به شانس بزرگ زندگی اش درکودکی می کند:" بیاین بریم تا برای پسری دعا بخونیم که نمی تونست به سرعت من بدوئه."

 

 

این مطلب پیش از این در سایت سینما ژورنالیسم منتشر شده است.