رفیقی،رفیق!

 

تصمیم گرفته بودم که درسال 88 دست کم هرروزیک فیلم ببینم اما عجبا که وعده های ما به خودمان هم وفا نمی کند. بنابراین گاهی روزها،اوضاع طوری پیش می رود که فیلمی نمی بینم ولی روزبعدش با دو فیلم جبران می کنم یا شاید هم نه. با همین شیوه ازابتدای سال تاکنون موفق به تماشای فیلم هایی شده ام که دراینجا نگاهی گذرا به چند تایشان می اندازیم.

                

برای من بسی مایه مسرت است که سال جدید را با تماشای فیلمی ازوودی آلن عزیزآغازکردم اما واقعا ویکی کریستینا بارسلونا چنگی به دل نزد و تعجب می کنم ازاین همه نقدهای ستایش آمیزوتعریف وتمجید. تنها نقطه کمی امیدوارکننده فیلم همان حضورپنه لوپه کروز است که به اسکارنقش مکمل زن هم دست پیدا کرد. البته به نظرمن این جایزه برای این فیلم حقش نبوده ولی برای نقش آفرینی های خوب تمام سالهای حضورش چرا.

                        

تاریخچه خشونت (دیوید کراننبرگ) تم وطرح اولیه خوبی دارد.اینکه مردی گذشته سیاهش را با حال وآینده ای آرام وپاک معاوضه می کند وتبدیل به مرد خانواده می شود اما نمایندگان تاریکی ازدل گذشته می آیند ومانع آسایش اووخانواده اش می شوند وچاره ای برای مرد شریف قصه باقی نمی گذارند تا آن روی ناخوشایندش را نشان دهد. کراننبرگ به جای تمرکزبرروند استحاله ودگرگونی ازطریق شخصیت پردازی،تمام انرژی اش را صرف پرداخت صحنه های خشن می کند وشاید به قصد خوشایند تماشاگرعام وبازگشت سرمایه تمایلی برای تعمیق قصه نشان نمی دهد وفیلمش درسطح باقی می ماند. وعده های شرقی فیلم بعدی اورا می توانیم به نوعی ادامه تاریخچه خشونت بدانیم به ویژه آنکه دراینجا هم ویگومورتنسن ایفاگرنقش قهرمان است.

                      

تماشای باشگاه مشت زنی (دیوید فینچر) درروزچهارم فروردین چند سال پس ازساخته شدنش بیشترمرا به این نتیجه رساند که مورد عجیب بنجامین باتن ضعیف ترین همکاری فینچروبراد پیت است. واقعا دیوید میلزوتایلرداردن کجا وبنجامین باتن کجا؟! نقطه قوت فیلم آخرفینچرطرح وایده اصلی آن است که متعلق به فیتزجرالد است نه فینچرواینکه عموما این خاصیت گول زنک فیلم های زندگینامه ای واتوبیوگرافیک (گیریم تخیلی) است که درزمان طولانی شان فرصت کافی برای ایجاد همذات پنداری درمخاطب وتحت تاثیرقراردادن اورا دراختیاردارند ومعلوم است که تماشاگراحساساتی وقتی تولد،کودکی،نوجوانی وجوانی وباقی عمرقهرمان را دیده ازمرگش هم غمگین خواهد شد. پیت علی رغم زحمتی که برای نقش کشیده اما بازیش به ویژه دربخشهای ابتدایی ومیانی فیلم زیرآن گریم سنگین وجلوه های ویژه گم است وقابل ارزیابی نیست. برخلاف کیت بلانشت که دیده شدن بازی خوبش درشرایطی تقریبا مشابه نشان ازتوانایی های بالایش دارد. به شخصه امیدوارم فینچربه مسیرسابق فیلم های درخشانش(هفت،باشگاه مشت زنی وحتی بازی) بازگردد.

               

ازفاتح آکین فیلمسازآلمانی ترک تبارهم فیلمی به نام شاخ به شاخ دیدم که تلخی وگزندگی اش،آدم راازهرچه مهاجرت می ترساند وبیزارمی کند. نمی دانم چرا موقع تماشایش یاد فیلم زیبای دختری روی پل (پاتریس لوکنت) افتادم. شاید به خاطرشباهت آن موسیقی ترکی ابتدای هردوفیلم. خط اصلی قصه هم یکجورهایی به هم شبیه بود. لوکنت البته پایان خوشبینانه وتقریبا غیرقابل باوری برای قصه اش درنظرمی گیرد که با توجه به قدرت صحنه های پیشین فیلم،می شود با اغماض ازآن چشم پوشید وبا توسل به قوه تخیل پایان تلخی برایش متصورشد مثل کاری که آکین می کند. اتفاقا جالب است که بدانید به شکل کاملا تصادفی فردای تماشای فیلم شاخ به شاخ، فیلمی ازلوکنت دیدم به نام بیوه سن پیر با بازی امیرکاستاریکا،ژولیت بینوش ودانیل اوتوی نازنین که ازبازیگران مورد علاقه ام است که ازقضا قهرمان مرد دختری روی پل هم او بود. چند وقتی ست که دارم زورمی زنم اورا وارد لیست ده تایی بهترین بازیگران مرد سالهای اخیرم کنم اما باوربفرمایید جا نیست،شرمنده!

                         

جزیره دومین فیلمی است که پس ازپسربد ازکیم کی دوک دیدم وعجیب آنکه قهرمان فیلمهایش را ازمیان زنان بدنام وبدکاره ها برمی گزیند ودرروایت قصه هایش برمضمون تنهایی آدمها تاکید می کند. کی دوک جمله زیبایی دروصف قهرمانانش دارد:" شخصیت های من کم حرف وساکت هستند،چون دروغ های بی شماری شنیده اند. زبان وکلام قابل اعتماد نیست."

                    

ازجیم جارموش هم فیلمی به نام شب روی زمین دیدم با حضوروینونا رایدر و جینا رولندز.اثری اپیزودیک که ما را با پنج راننده تاکسی درپنج نقطه جهان(لس آنجلس،نیویورک،پاریس،رم وهلسینکی) ومسافرانشان درساعات مختلفی ازشب همراه می کند. بامزه ترین بخش مربوط به ایتالیا بود وراننده تاکسی هفت خطی که نقشش را روبرتوبنینی (به قول حمیدرضا صدر"این روبرتوبنینی لعنتی"!)بازی می کرد. اودرساعت چهارصبح کشیشی را سوارماشینش می کند وبا اعتراف گناهان تمام عمرش درنهایت باعث سکته قلبی کشیش بینوا می شود. اینکه چگونه برای برآورده کردن نیازها وغرایزش ابتدا ازکدوتنبل شروع کرد،بعد به گوسفند وسپس به زن داداشش رسید!

                        

بچه رزمری اثردرخشان رومن پولانسکی با بازیهای به یادماندنی میافارو،جان کاساویتس و روث گوردون بدون استفاده ازعناصرمعمول فیلم های ترسناک وصحنه های چندش آورمرسوم یکی ازترسناک ترین آثارتاریخ سینماست واین مطمئنا بیش ازهرچیزبه هنرپولانسکی مربوط می شود که نمی دانم چرا دراین سالها دیگرفیلم هایش مثل آن سالها چنگی به دل نمی زند؟ واقعا چرا خالق چاقودرآب،انزجار،مستاجر،بن بست،محله چینی ها وبچه رزمری کارش به مزخرفی چون شهرعشاق می رسد؟ شاید هم به دلیل جای خالی شارون تیت مرحوم باشد!

                                

اما چه بگویم ازبل دوژور(لوییس بونوئل) نازنین که باهنرنمایی کاترین دونوو،دراین روزهای بیکاری،بی پولی وبینوایی همچون قرص مسکن وآرام بخش عمل کرد ومرهمی شد برزخم هایی که ازسلطه سرمایه داری واشرافیت به ما رسیده. سخن استاد درآن زمان حرف دل ما دراین سالها هم هست. بونوئل با فیلم هایش سردمدارتاخت وتازبه سنتها وروابط بیماروآشفته طبقه اشراف است وفیلمسازان شرق وغرب تحت تاثیربن مایه آثارش همگی پشت سراومی ایستند. ازناگیسا اوشیما گرفته تا کلود اوتان لارا. وقتی سورین(دونوو) به بهانه فرارازروزمرگی به خانه بدکاره ها پناه می برد به خوبی می شود آن تیرهایی که توسط بونوئل،بربرجک های کاخ پوشالین بورژوازی فرود می آید را حس کرد.

             

فیلمی ازوونگ کاروای هم دیدم به نام خوشحال درکنارهم که به عشق ودوستی افلاطونی بین دومرد هنگ کنگی درآرژانتین می پرداخت. شاید زیباترین نکته فیلم قصه کوچک وفرعی باشد مربوط به یک فانوس دریایی درقطب شمال،جاییکه آدم می تواند با رفتن به آنجا وبه جا گذاشتن غم هایش سبک شود.

                          

تولد یک ملت (دیوید وارک گریفیث) را مدتها درآرشیوداشتم وحس دیدنش را به دلیل زمان طولانی وایضا صامت بودنش نداشتم اما بالاخره دلم را به دریا زدم وطی سه روزمتوالی وبه صورت سریالی دیدمش!اثردرخشان وعظیمی که به تازگی ازسوی موسسه فرهنگی تی.سی.ام آمریکا که مسئول حفظ وصیانت آثارماندگاروکلاسیک سینمای جهان است،به عنوان تاثیرگذارترین فیلم جهان انتخاب شد. واقعا هم آدم با دیدن عظمت چنین فیلمی (محصول سال 1915) به حیرت می افتد وبه قدرت گریفیث ایمان می آورد. فیلم درضمن نخستین فیلم نژادپرستانه تاریخ سینما هم هست چون درآن کوکلوس کلانها دمارازروزگارسیاهان درمی آورند.

وسرانجام فیلم دیدنی سرخ پوست ها ساخته غلامحسین لطفی که با خواندن مطالبی درباره اش درشماره 367 ماهنامه فیلم طالب دیدنش شدم. فیلمی درباره وضعیت سیاهی لشکرهای آن سالهای سینمای ایران وظاهرا تا امروزتنها سند معتبروقابل ارجاع درباره این عاشقان ودلسوختگان سینمای ما. سرخ پوست ها چیزهای خوبی برای یادآوری دارد.

                                           

ازنام خود فیلم که انتخاب مناسبی برای اثری با موضوع سیاهی لشکرهاست تا انتخاب به جای موسیقی فیلم راکی که با تصاویروحال وهوای فیلم به شدت همخوانی دارد وبازیهای به یادماندنی پرویزفنی زاده(داود)،قدرت دلاوری(احمد آرتیست)،مجید مظفری(حسین سیکو)،اصغرهمت(اصغرهاملت)،محمدتقی کهنموئی(مصطفی جیمزباند)،محمد اسکندری(علی جان وین) وکیومرث ملک مطیعی (آیوسف) وحضورکوتاه ولی موثررضا بیک ایمانوردی به نقش خودش که فیلمسازانتظارزیبایی برای نمایش چهره اش درسراسرفیلم ایجاد می کند والبته حضورافتخاری شورانگیزطباطبایی  (یکی ازپرطرفدارترین بازیگران زن آن زمان) که شروع زیبای فیلم هم به شهرت ومحبوبیت اوبه عنوان نماینده ستارگان زن سینمای آن سالها اشاره دارد. تصویری ازنامه ای مهروموم شده که توسط یکی ازشیفتگان خانم بازیگرازمشهد به نشانی سندیکای بازیگران(وبرای او) ارسال شده وما تصاویری ازاین ستاره ودیگربازیگران زن آن سالها می بینیم وهمزمان متن نامه را با صدای عاشق بینوا می شنویم که عاجزانه ازخانم بازیگرتقاضا می کند که دیگربه بهانه مخارج بالای زندگی درصحنه های غیراخلاقی بازی نکند ودرجایی با لحنی عصبانی وبامزه می گوید:" شورانگیز،چرا نمی فهمی؟!" اما پس ازپایان تلخ فیلم وافسوس خوردن به حال این بیچارگان سینما بیش ازهرچیزتکیه کلام داود درذهن می ماند که به هرکس وناکس می رسید خالصانه با دودست،دست دوستی می داد،با ساده دلی اش گردن کج می کرد وازته دل می گفت:" رفیقی،رفیق!"