درباره نمایشگاه مطبوعات - تردید - بی پولی - عشق لرزه و دشمنان مردم
پول لرزه!
یا چگونه یاد گرفتم دست از تردید بردارم و بی پولی را دوست بدارم.

آزاردهنده ترین خاطره،شکنجه آورترین حسرت زندگی ، یاد عشقی واقعی است که به سادگی از کف رفته باشد.
(آلفرد دوموسه)
1- جمعه اول آبان 1388،حدود ساعت 11 به همراه یکی از دوستان راهی نمایشگاه مطبوعات شدیم تا حسابی خوش بگذرانیم ولذت ببریم. از قبل هم پیش بینی کرده بودیم که تا خود ساعت 19(ساعت پایان کارنمایشگاه) در غرفه های مختلف بچرخیم وبه مجله های سینمایی مورد علاقه مان سری بزنیم اما چشمتان روز بد نبیند. به قدری اوضاع نمایشگاه افتضاح بود ونا امید کننده که مدت حضورمان به یک ساعت هم نکشید. غرفه های سینمایی همگی خلوت و بی بو و بی خاصیت بودند.بی هیچ شوری ونشاطی. فیلم نگار،صنعت سینما،نقش آفرینان،بانی فیلم،سینما وادبیات،... از مهم ترین غرفه هایی بود که گذارمان به آنجا افتاد اما واقعا هیچ اتفاق امیدوارکننده ای رخ نداد تا خاطره ای شود برای سالهای بعد. آب پاکی زمانی بر پیکر سردمان ریخت که متوجه شدیم ماهنامه سینمایی فیلم در نمایشگاه امسال شرکت نکرده است حال وضعیت دنیای تصویر که مدتهاست متزلزل است و نامطمئن به کنار. ولی جای خالی مجله فیلم که حقیقتا اصلی ترین دلیل حضورمن در نمایشگاه بود به شدت حس می شد. علت واقعی این بی رونقی و حس وحال نمایشگاه و همچنین غیبت مجله فیلم بر ما پوشیده است و نامعلوم. به شخصه امیدوارم از سال آینده دیگر شاهد چنین وضعیت اسف باری در نمایشگاه های مطبوعات وکتاب (که اوضاع خیلی بهتری نداشت) نباشیم.

به راستی ایراد از کجاست؟ آیا اوضاع بغرنج اقتصادی،اجتماعی و سیاسی کشوربازارفرهنگ مطالعه را از سکه انداخته است؟ به نظردراین وانفسا دیگر نه مخاطبان وعلاقمندان به حوزه فرهنگ و هنر دل و دماغی برای پیگیری و تغذیه فرهنگی خود دارند و نه دست اندرکاران رغبتی برای فعالیت از خود نشان می دهند. به عبارتی دیگر بازار عرضه وتقاضا در این زمینه دچاررکود و رخوت است. نمایشگاه امسال مطبوعات نمونه بارزاین وضعیت نابسامان بود. شاید تنها نکته مثبت این رویداد،اتومبیل های ون صلواتی بود که بازدیدکنندگان را به صورت رایگان از مترو مصلی تا محوطه ورودی نمایشگاه وبالعکس حمل می کرد!
2- در فیلمسازی بهتر آنست که کارگردان به تدریج پله های ترقی را طی کند وبه پختگی دست یابد. به عبارتی پله پله تا ملاقات خدا رفتن بهتراز آنست که پس ازسالها عبادت وپرهیزکاری آدمی از عرش به فرش سقوط کند. در عالم سینما،درخشش برخی کارگردانها درکارنخستشان آنها را به چنان مقام ومرتبه ای رساند که تکرارش به آرزوی محالشان تبدیل شد. اورسن ولزبا همشهری کین به نقطه ای رسید که خود- علیرغم تمام توانمندیها - هرگزموفق به تکرارآن نشد.

درکشورما،واروژ کریم مسیحی با پرده آخربه اوجی دست یافت که بالاتررفتن ازآن برای خودش نیزدشواراگر نگوییم غیرممکن می نماید. تردید با وجود تمام امتیازات ومحاسنش فیلمی نیست که ما دوست داشته باشیم پس از 17 سال از خالق پرده آخر ببینیم. البته جسارت فیلمسازبه خاطربه سراغ یک شاهکارادبی هنری رفتن خود قابل احترام،ارزشمند و ستودنیست. عملی که خیلی ها جرات انجام آن را ندارند. تردید هرچه باشد اثرفاخرو قابل تاملی درسینمای بی هویت امروزایران است. فیلمی قابل بحث که نمی شود به سادگی ازکنارش گذشت. اهمیت جایگاه چنین فیلمی جدا ازمقوله قابل اشاره و پسندیده ای همچون اقتباس ادبی، درمقایسه با دیگرآثارتولیدی این سالهای سینمای ایران مشخص می شود. حرف واروژسخن کاملا به جا ودرستی ست وقتی می گوید:" تردید،از جنس سینمای بسازوبفروش نیست." (گفت وگو با روزنامه جام جم،سه شنبه 14 مهر88)اما مگرخدای ناکرده قراراست واروژ هم آلوده گیشه شود؟ که اگر چنین شود باید فاتحه سینمای متفکرانه و آبرومند ایران را خواند.
اما چه عواملی باعث می شود که تردید به یک اثر شاخص و برجسته تبدیل نگردد؟ اگرازعلاقه وافرکارگردان به شاهکارجاودانه شکسپیربگذریم به راستی ضرورت بازسازی وخوانش جدید اثری چون هملت درایران امروز چیست؟ آیا فیلمسازمی خواهد با نمایش قصه سیاوش،تردیدها و وضعیت متزلزل و بی ثبات نسل جوان امروزی را گوشزد کند؟ به نظرشیفتگی واروژ به هملت تردید را به حرکت روی لبه تیغ واداشته است که گاهی به کمک فیلم آمده وگاهی اثررا به ورطه سقوط نسبی کشانده. سرگردانی و آشفتگی کارگردان درمواجهه با این اثربرجسته حتی خود اورا نیز در وفاداری کامل به مرجع اصلی دچارتردید اساسی نموده است. مای تماشاگرتا جایی ازفیلم مثلا نمی دانیم که قراراست نظاره گرهملت ایرانی باشیم اما ازجایی به بعد تمرین نمایش هملت را توسط گروهی ارمنی (هم کیشان واروژ!)می بینیم،کمی بعدترپوستربزرگ فیلم هملت را درسینمای سوخته می بینیم وبازجلوتر بر دیواربایگانی شرکت جمله "بودن یا نبودن مساله این است." به طرززننده ای خودنمایی می کند. تاکید بیش ازحد وگل درشت و مشابهت فیلم با هملت نه تنها به همین نشانه ها ختم نمی شود بلکه کارگردان به سیم آخر می زند و قصه فیلمش را کاملا برپایه هملت استوارمی کند. و اینجاست که هنر و توانایی واروژخودش را نشان می دهد که ازیک موقعیت خطیر به سلامت می جهد. تماشاگروقتی با این همه نشانه وارجاع به اثر اصلی مواجه می شود حالش کم کم روبه وخامت می رود. اینکه واقعا چه نیازی به این همه مقایسه است؟ اما اتفاقا از همینجاست که ما می خواهیم بداینم که باقی قصه نیزهمچون هملت پیش می رود یا نه؟ وانحراف عمدی وآگاهانه فیلمسازاز منبع اولیه ازهمین نقطه آغازمی شود وبه نوعی می خواهد بگوید که حتی تقدیرمحتوم وسرنوشت تعیین شده نیزقابل تغییر است. اما چرخش واروژ از داستان اصلی همچون چاقویی عمل می کند که دسته خودش را می برد. چراکه برگ برنده های او چه درفیلمنامه و چه دراجرا به هیچ وجه همسنگ و همتراز با انتظارات به جای تماشاگر نیست. هرچه هم بیشتربه پایان نزدیک می شویم فیلم بیشتردچارافت می شود. البته ما متوقع خلاقیتی شسکپیرگونه ازکارگردان اثر نیستیم اما واروژ حتی نمی تواند معادل نسبی جذابی خلق کند و همین است که ما را در پایان تماشای اثرخوبی چون تردید سرخورده می کند.
فیلمسازبا اینکه می خواهد هملتی ایرانی خلق کند اما فضایی که می آفریند علیرغم مکان وجغرافیایی اینجایی ونامهای پارسی،ایرانی نیست و درنوع روابط و مناسبتهای آدمهای فیلم کمترنشانی ازفرهنگ کشورمان می بینیم. فیلمسازالبته از ابتدا بنا و قراراین نوع فضای اشرافی فرنگی نما را با مخاطب می گذارد تا او توقع محیطی کاملا رئال و باورپذیراینجایی را نداشته باشد. بنابراین چندان هم نمی شود تردید را هملتی ایرانی به حساب آورد و شاید بهتراست بگوییم تردید شبه هملتی ست که درایران وبه زبان فارسی تولید شده است! تنها درصورتی می شود اثری را کاملا آداپته خواند که تمام ویژگی هایش واجد خصوصیات اینجایی باشد. بعنوان مثال کدام دخترایرانی است که درست درشب قتل پدرش با قاتل و دوست مشترکشان به گفتمان بنشیند وببیند که سرنوشتشان شبیه قصه هملت است یا نه؟!! یا اصلا چطورسیاوش که مرتکب جنایت (هرچند ناخواسته )شده راست راست می گردد وکمترین نشانی هم ازحضورقانون نیست؟ تردید متاسفانه فاقد صحنه های جذاب وسکانس های ماندگاراست وعلیرغم وسواس در ساخت،در ریزه کاریها و جزئیات حرف چندانی برای گفتن ندارد. ماجراهایی که به پدر سیاوش و قتل او نسبت داده می شود از قوام چندانی برخوردار نیست. دیالوگ ها حاوی حجم فراوان اطلاعات است که مخاطب نیازبه تمرکزو دقت زیادی برای فهم آنها دارد. میزانسن ها در پاره ای مواقع بسیارپیچیده ونمایشی است (شبیه آنچه درکارهای بیضایی می بینیم.) تعدد آدم های داستان به قدریست که تماشاگر را از پیگیری سرراست اصل قصه دور می کند. درکناراینها سکانس قتل عام پایانی توسط دانیال را داریم که اجرای سردستی و خامی دارد وباعث خنده می شود در حالیکه نقطه اوج فیلم است و باید بیشترین تاثیررا بر تماشاگر بگذارد و یا آن قتل ناخواسته انوری (محمد مطیع) توسط سیاوش که واقعا یکی از مسخره ترین مرگهای تاریخ سینماست! مقایسه شود با صحنه مشابه در منبع اصلی آنجا که هملت پولونیوس را در پس پرده می کشد در حالیکه فکر می کند کلودیوس آنجا پنهان شده است. از انتخاب نا به جای امید روحانی در نقشی فرعی که بگذریم(بدترین حضورسینمایی دکترتا اینجا!) به بهرام رادان درنقش سیاوش باید اشاره کرد. به رغم بازی خوب رادان وتلاش او درایفای نقش،گزینه های بهتری نیز وجود داشت. اما ترانه علیدوستی،علیرضا شجاع نوری و آتش گرکانی ازنقاط قوت فیلم درمیان بازیگران هستند. از دیگر محاسن فیلم هم باید به موسیقی خوب علی صمدپور و فیلمبرداری بهرام بدخشانی و طراحی صحنه ولباس امیراثباتی اشاره کرد.اما درباره تفاوت پرده آخر و تردید تنها اشاره به نقش مشترک بازپرس درهردو فیلم کافیست. نقش خنثی بازپرس درتردید (با بازی فرخ نعمتی) را که کاملا ناتوان از پیشگیری حوادث و اقدام موثردراجرای قانون است را مقایسه کنید با نقش ماندگاربازپرس درپرده آخر با بازی درخشان جمشید هاشم پوربا آن مشخصه منحصربه فرد میخچه پا. واروژکریم مسیحی بخت بلندی داشته که با توانمندیهایش پرده آخررا ساخته و شان و مقام غیرقابل نزولی در سینمای ایران یافته وگرنه به رغم شرافت اثری چون تردید می شد فریاد برآورد که: شکسپیرکجایی که هملتتو کشتن!!
3-شاید اگر حمید نعمت ا... هم هفده سال پس از بوتیک ، بی پولی را می ساخت وضعیتی مشابه به واروژپیدا می کرد و فیلمی می ساخت کم فروغ ترازاثردرخشان اولیه اش اما نعمت ا... فیلم دومش را با فاصله زمانی کمتری ساخت که الحق والانصاف فیلم کم نظیر و یگانه ای در سینمای ایران است درهمه ابعاد. رادان همانقدرکه برای تردید انتخاب درستی نیست انگ نقش ایرج است.

چهره ای که به دلیل زیبایی و برازندگی و جمال خوش،غرور و تبخترازآن سرریزاست که کاملا مناسب نقش است. به ویژه آنکه حرفه او درفیلمنامه(طراح مد ولباس ) نیز سنخیت کامل با این تیپ وفیزیک دارد. رادان هم به خوبی اوج و فرود نقش را درمی آورد وبده بستان خوبی با بازیگرمقابلش دارد. ضعیف ترین قسمت بازی رادان درفصل گفتگوی او با پیرزن دراتوبوس است که بسیارشبیه بازی او درسنتوری شده. لیلا حاتمی هم که واقعا ازآندسته بازیگرانست که نقش آفرینی بد درکارنامه اش ندارد. بازی او دراین فیلم حرکت روی مرزباریک و حساس نقش تراژیک و کمدی ست.

شاخص ترین نشانه اش آن گریه های رها و با دهان باز است. حبیب رضایی نقش پرویزافراشته را بسیاربامزه بازی کرده.مخصوصا آنجا که به دفترش می آید و کلی خل بازی درمی آورد،از بارفیکس همچون میمون آویزان می شود ودری وری می خواند. ازآن جنس دیوانگی هایی که همه مان درخلوت و دورازچشم دیگران مرتکب شده ایم! بابک حمیدیان،سیامک انصاری،امیرجعفری،علی سلیمانی وفرهاد شریفی هم نقشهایشان را مال خود کرده اند وکاملا باورپذیرو بانمکند. اما پدیده فیلم نادر فلاح است که نقش احمدرنجه رابازی می کند. رفیق قدیمی ودوست درویش مسلک ایرج که یکباره به سرش می زند دیگر تارک دنیا نباشد وبا ازدواج با طیبه خانم سروسامانی به زندگی بی هدفش دهد. آن هم درست زمانیکه ایرج شدیدا به پول احمد محتاج است! شوخی های فیلم بی نظیر است و دیالو گها عالی و به جاست. فیلم به پشتوانه فیلمنامه ای پروپیمان ومنسجم،ساختار بسیارجذاب ومتناسبی دارد. یک کمدی سیاه. ازآنهایی که خوراک نابغه ای چون وودی آلن است. بی پولی اما همچون بوتیک تلخ وگزنده است ولی فیلمسازلایه ظریف وشیرینی ازطنزرابه پوسته بیرونی اثرمی کشد وبا وجود مصائب ومشکلات قهرمانهای قصه،اززندگی ناامیدمان نمی کند. ازاین منظر به رغم اشتراک دردنیای سیاه هردوفیلمش،اولی ازناامیدی وشکست می گوید ودومی ظاهرا ازامید ورهایی. بوتیک با عروسی ای به پایان می رسد که جای اتی و جهانگیردر آن به شدت خالیست درواقع آن عروسی برای ما عزاست.

بی پولی اما با عروسی آغازمی شود وازاین نظرشاید به نوعی ادامه بوتیک باشد. اما عروسی بی پولی هم گرچه ظاهرا با خوبی وخوشی به پایان می رسد ولی درادامه مقدمه ای می شود برای بدبختیهای ایرج وشکوه. پس به نوعی آن شادمانی عروسی ابتدایی هم دوامی نمی آورد وگرفتاری واوضاع نابسامان مالی جایگزین شادی های مقطعی اولیه می شود هرچند در نهایت نعمت ا... پایان نسبتا خوشی را برای فیلم رقم می زند و اوضاع به کام ایرج و خانواده محترم می شود. فیلمسازمقوله بی پولی را درمرزفقرونداری دائمی متوقف می کند و اعلام می کند که بی پولی موقعیتی ناراحت کننده و مخرب اما موقتی است که درزندگی همه ما آدمها پیش می آید وبا کمی اعتماد به نفس،تلاش،کمک و مساعدت دوستان و خانواده و البته مقادیری شانس قابل حل است. بی پولی،فیلم زمانه ماست. شرح حال خیلی ازآدم های جامعه است. یکی ازآنها خود من که در وضعیت اقتصادی نامناسبی به سرمی برم و با تماشای فیلم به شدت با موقعیت ها همذات پنداری کردم. آرزو می کنم بی پولی بنده و بسیاری ازمردم کشورمان پلی نشود به سوی فقرخانمان براندازو بنیان کن و امیدوارم پایان اوضاع ناجورمالی ما لااقل کمی به پایان خوش فیلم بی پولی و وضعیت ایرج شبیه باشد. اما نمی دانم چرا با وجود فضای سرخوشانه فیلم،در نهایت همان تلخی لایه زیرین اثربه من منتقل می شود. هرچه باشد نعمت ا... فیلمسازی حرفه ای اش را با اثری تلخ آغاز کرد که سایه اش برسرفیلم دومش هم سنگینی می کند. هرچه باشد از شرایط اقتصادی فعلی کشورمان بوی بهبود اوضاع جهان شنیده نمی شود. در فیلم کم اهمیتی به نام پارتی ساخته ون وایلدریکی از شخصیتها چنین دیالوگی می گوید:"بیکاری دستکشیه که شیطان دست توش میکنه." حالا واقعا درباره بی پولی چه می شود گفت؟ نمی دانم. بی پولی مغزم را ازکارانداخته که اگربیکار بودم وبی پول دردش کمتربود اما وقتی کارمند ارگانی دولتی باشی و چندماه حقوقت را پرداخت نکرده باشند واقعا باید به دولت بزرگوار،خدمتگزارو محترم ایول گفت و دست مریزاد! و اجازه می خواهم به سهم خودم و بعنوان عضوی کوچک ازخیل عظیم بی پولان از متولیان زحمتکش امرتشکر کنم که کار را به جایی رساندند که فیلم بی پولی می شود فرزند خلف و شایسته سینمای امروز ما.
4- سالن چهارسوی مجموعه تئاتر شهر غرق درتاریکی مطلق است که ناگهان چهره بانو بهناز جعفری درنقش الینا برصحنه نمایان می شود. همراه با صدای شرشرباران و دکلمه اشعار آلفرد دوموسه.

نمایش عشق لرزه اثری به قلم اریک امانوئل اشمیت فرانسوی ست و به کارگردانی سهراب سلیمی که ظاهرا دارد به کارگردان انحصاری آثار این نویسنده درایران بدل می شود. نوشته های اشمیت معمولا جذابند و خواندنی و در صورت خوانش درست کارگردان ها دراجرا به کارهای خوبی منجرمی گردند. نمایش موسیوابراهیم وگلهای قرآن کار علیرضا کوشک جلالی و نوای اسرارآمیز به کارگردانی سلیمی از آندسته اند. عشق لرزه درباره فاصله باریک عشق و نفرت است. دیان به خاطرغرور بیجا و پافشاری درپرهیزازابرازاحساسات صادقانه به عشقش ریچارد،او را به آزمون خطرناکی می فرستد وبه الینا می بازدش. صحنه دایره ای کار،فضای کروی شکل زمین را تداعی می کند واشاره ای است به همان بحث عشق لرزه. پیام دهکردی به نقش ریچارد،افسانه ماهیان به نقش دیان،نسیم ادبی به نقش ردیکا و ناهید مسلمی به نقش خانم پومره انتخاب های مناسبی برای نقش هایشان هستند. هرچند در نمایشنامه،ریچارد به قدری جذاب و دلربا توصیف شده که زنی را یارای مقاومت دربرابراو نیست اما دهکردی با بازی خوبش مارا تا حد زیادی ازتوجه به حسن جمال ریچارد منحرف می کند. اما گل سرسبد بازیگران نمایش بهنازجعفری است. الینا نقش سختی ست که تنها بازیگرجسوری چون او قادر به پذیرش و ایفای استادانه آن است. عشق لرزه هرشب به جزشنبه ها ساعت 15/18 درتالارچهارسوی تئاتربه روی صحنه می رود. نگارنده هیچگاه توصیه نمی کند که برای تماشای یک اجرای صحنه ای یا فیلمی درسینما با شریکی از جنس مخالف همراه شوید اما سفارش می کنم عشق لرزه را درکنارکسی ببینید که دوستش دارید و به اوعشق می ورزید تا با دیدن اثرقدر او را بیش ازپیش بدانید. تماشای این نمایش را از دست ندهید.
5-تمام فیلم دشمنان مردم (مایکل مان) یک طرف و آن سکانس ماقبل پایانی اش یک طرف. حلقه محاصره پرویس (کریستین بیل) و پلیس برای دستگیری جان دیلینجر(جانی دپ) گنگستر معروف لحظه به لحظه تنگ ترشده و او مجبور است با تغییرچهره خودش را پنهان کند.
پلیس توسط خیانت آنا مطلع می شود که جان امشب یا به تماشای فیلمی ازشرلی تمپل به نام خانم مارکرکوچولو به سینما ماربو خواهد رفت یا به سینما بیوگراف برای دیدن فیلم ملودرام منهتن با بازی کلارک گیبل. و خب به قول یکی ازپلیس ها به نظرنمی آید که انتخاب جانی،تماشای فیلمی با بازی تمپل باشد. نکته جالب دراین فصل،همسانی وضعیت دیلینجربا شخصیتی ست که سلطان گیبل نقشش را بازی می کند. گنگستری به نام بلکی که سرنوشتی شبیه جانی دارد. او با دستگیری توسط قانون به اعدام محکوم می شود و جان نیز روبروی همان سینمایی کشته می شود که قصه بلکی را روایت می کند. مایکل مان درتطابق و همگن سازی بلکی و دیلینجرحتی پاراازاین هم فراترمی نهد و با سبیل داگلاسی بر شباهت جانی دپ و کلارک گیبل تاکید می ورزد. حتی نگاه نگران میرنا لوی در لحظات پایانی فیلم ملودرام منهتن بسیاربه دیدگان غمباروناامید ماریون کوتیار شبیه شده است. کات متناوب کلوزآپ های چهره گیبل به صورت جانی دپ و نمایش لذت مشخصی که او از تماشای گیبل می برد اشاره واضحی به همذات پنداری او با آدمهایی نظیر بلکی ست. چون خود یکی ازآنهاست و زندگی اش مصداق همان جمله ای ست که بلکی کمی پیش ازمرگ به یکی از زندانیان می گوید:"همونطورکه زندگی کردی میمیری. سریع. همچین زندگی بی معنیه."
بند پنجم وپایانی نوشته ام را با احترام تقدیم می کنم به آدم های بزرگی چون جان دیلینجر،جانی دپ،مایکل مان و کلارک گیبل عزیز.
