نگاهی به فیلم تلقین (کریستوفر نولان)
ترور ضمیر ناخود آگاه زیگموند فروید به دست کریستوفر نولان بزدل!

واقعیت رویا،برتر از واقعیت بیداری است. (مارسل پروست)
درفیلم ملک الموت (لوییس بونوئل،1962)،زوجی بورژوا پذیرای هجده مهمان برای مراسم شام می شوند. مهمانی به خوبی به پایان می رسد اما پس از آن به دلیلی ناشناخته هیچ کس نمی تواند خانه را ترک کند. حبس مهمانان یک ماه به طول می انجامد و آن ها به تدریج چهره های واقعی شان را آشکار می کنند. در یکی از فصل های پایانی فیلم،مانند نمایشی صحنه ای،ناگهان پرده ای کنار می رود و یکی از شخصیت ها،زنی به نام لتیسیا،چونان خواب گردی برای جماعت مفلوک مهمانان این گونه سخن می گوید:"خیلی غیرعادیه.چه مدت ما این جا بودیم؟ من زمان رو از دست دادم. فکر کنین چند دفعه توی این بازی بی پایان جای ما عوض شده. مثل یک بازی شطرنج که توش هزاران حرکت انجام شده. ما حتی اثاثیه رو هم صدها بار جابه جا کردیم. الان همه چیز درست سر همون جاییه که اون موقع بود. آدم ها و اثاثیه صحنه درست مثل اون شبه. این هم یک توهم دیگه است،یا این که واقعیت داره؟" و بعد مهمانان با تن دادن به این نمایش و بازسازی موقعیت یک ماه قبلشان(همان زمانی که قصد خروج از مهمانی را داشتند)به طور معجزه آسایی از مهلکه نجات می یابند.

استاد ده سال بعد(1972) نیزدرفیلم جذابیت پنهان بورژوازی دوباره در قالبی مشابه ولی طنزآمیز نیشش را نثار طبقه ازمابهتران می کند. در جایی ازفیلم،سرهنگی شخصیت های اصلی فیلم را به خانه اش دعوت می کند. مهمانان دور میز می نشینند اما پیشخدمت به جای مرغ واقعی،مرغ پلاستیکی سرو می کند. کمی بعد در فضایی غیرعادی پرده نمایش بالا می رود و آن ها خود را در هیبت بازیگرانی روی صحنه و در مقابل دیدگان تماشاگران می بینند. در حالی که در رسوایی عجیبی حتی متن نمایشی شان را نیز حفظ نیستند. لحظه ای بعد می فهمیم که همه این ها خوابی بوده که یکی از شخصیت های اصلی فیلم (هنری/ژان پیر کسل) می دیده است. سپس ظاهرا فیلم به مسیرواقعیت برمی گردد تا این که در دقایق پایانی،تمام شخصیت های اصلی در حادثه ای قتل عام می شوند. این بارهم فیلم ساز ترفند دیگری رو می کند و نشان می دهد که همه این ها در خواب شخصیت اصلی فیلم(رافائل/فرناندو ری)بوده است. به عبارت دیگر ما با یک خواب در خواب مواجه بوده ایم و این جاست که با مرور وقایع و اتفاق های فیلم از ابتدا اساسا دنیای واقعی فیلم زیرسوال می رود ودیگربه هیچ چیزآن نمی شود اعتماد کرد. این هایی که دیده ایم رویا بوده یا واقعیت؟
"حالا،کنارچراغ،مرا نگاه می کرد. یادم آمد که در گذشته هم همین طور به من نگاه کرده،از آن خواب دوری که تویش صندلی را روی پایه های عقب چرخاندم و رودرروی زنی غریب،با چشم های خاکستری،قرارگرفتم. توی آن خواب بود که برای اولین بار از او پرسیدم:"کی هستی؟" و او به من گفت:"یادم نمی آد." به او گفتم:"اما به گمونم ما پیش تر همدیگه رو دیده ایم." و او بی تفاوت گفت:"خیال می کنم یه بار خواب تو رو دیده باشم،خواب همین اتاقو." و من به او گفتم:"درسته.دارم یادم می آد." و او گفت:"عجیبه. ما حتما توی خواب های دیگه همدیگه رو دیدیم." 1
گابریل گارسیا مارکز داستان کوتاهی دارد به نام "چشم های سگ آبی رنگ" (1950) که در آن مرد و زنی فقط در خواب،همدیگر را می بینند و زن با یک نشانه(همان توتم) در بیداری و واقعیت به دنبال مرد می گردد. زن:"من همه اش خواب مردی رو می بینم که به من می گه چشم های سگ آبی ...باید کسی رو که این حرفو تو خواب بهم گفته پیدا کنم."
"به هر زحمتی که بود دوباره پلک هایش را بست،هرچند می دانست که این بار بیدار نمی شود،می دانست که بیداراست و آن رویای شیرین،آن رویای دیگر،مثل همه رویاها پوچ بوده،رویایی که درآن سواربرحشره ای عظیم که میان پاهایش زوزه می کشید و می تاخت،از خیابان های نا آشنای شهری عجیب وغریب می گذشت،خیابان هایی با نور سبزو قرمز که بی شعله و دود می سوخت. دردروغ بی پایان رویا هم او را از روی زمین برداشته بودند،کسی هم کارد به دست به سراغش آمده بود و نزدیک شده بود به او که طاق باز خوابیده بود،طاق باز با چشم های بسته،درفاصله میان خرمن آتش و پله ها." 2

"طاق باز درشب" قصه کوتاهی ست به قلم خولیو کورتاسار آرژانتینی و احتمالا نوشته شده دردهه 1950. داستان دو انسان که یکی در زمان حاضر و دیگری در دوران تمدن آزتک،خواب یکدیگر را می بینند و مشخص نیست که کدام یک از این دو واقعی هستند.
و.... بله!جیمز نولان با ساختن تلقین کار بزرگی انجام داده،صرفا از باب یادآوری و از آن جهت که دوباره و چندباره دریچه های نو وکهن از دنیای وسیع و گسترده روان شناسی و جهان پررمزوراز خواب و خیال ورویا را به روی ما می گشاید. شاید بسیاری از منتقدان معتقد به بکر بودن ایده تلقین باشند اما آیا واقعا با موضوعی تازه روبروییم؟ در صورت پذیرش تازگی ایده،آیا فیلم سازتوانسته از زیر سایه ایده اش خارج شود؟ تلقین هم فیلمی مثل مورد عجیب بنجامین باتن (گرچه چند گام جلوتر) است که نمی تواند در مقابل ایده درخشانش کمر راست کند. اما نولان باهوش تر از آن است که گول ایده به ظاهرجدیدش را بخورد و تمام تلاشش را به کار می بندد تا فکراولیه و اصلی اش را در اثری با ساختاری همگون و هم وزن جاری سازد. او پیش از این هم با افزودن هوشیاری و خلاقیتش به مصالح و ابزار معماران قدیمی تر، سازه های جدید و مدرنی بنا نهاده بود. بی خوابی وسری فیلم های بتمن شاخص ترین نمونه ها در این زمینه اند. این بار هم نولان به یمن وجود اساتید قابله ای چون فروید،یونگ،بونوئل،لینچ و دیگران به سلامتی و میمنت ایده اش را به دنیا می آورد و ظاهرا هم تا اطلاع ثانوی،فارغ از دوام وماندگاری،تحسین عاشقان پرشمار این نورسیده ادامه خواهد داشت. می ماند سرخوردگی و حسرت از این که چنین ایده ای در دستان بزرگانی چون بونوئل،تارکوفسکی،برگمان،کیشلوفسکی و هیچکاک می توانست به چه فیلم ماندگار و درخشانی تبدیل شود اما حالا قربانی تلاش برای سودآوری بیش تر و فتح گیشه ها(به موازات خلق یک اثر هنرمندانه)شده است.
پرداختن به فیلم با نیم نگاهی به مباحث و نظریه های علم روان شناسی،همراه با ارجاع به صحنه هایی از اثر،بی مناسبت نخواهد بود – حتی اگر توجیه سازنده و طرف دارانش این باشد که فیلم کاملا زاییده ذهن خالقش است و کم ترین ربطی به واقعیت ندارد – اما بحث این جاست که تلقین،ساختارتخیلی و روایی قصه اش را اتفاقا بر پایه واقعیت ها و نشانه های علمی موجود می چیند. تناقض فیلم هم در جایی بروز می یابد که در قسمت هایی مطابق با نظریه های علمی روان شناسی پیش می رود و هرجا که می خواهد حفره های فیلم نامه اش را پرکند با گریزاز واقعیت علمی به تخیل پناه می برد. در این جا چند نمونه منطبق و غیرمنطبق مباحث مطرح شده در فیلم را مرور می کنیم:
منطبق
افکار در خواب به تصویر تبدیل می شوند. (فروید)
قاعده ای بدیهی و طبیعی. خواب از اساس جنبه تصویری دارد و همین عنصر بصری است که خواب را به عالم واقعیت شبیه می کند. تلقین هم پیرو این اصل،برای همسان سازی رویا و واقعیت،پراست از تصاویری که انعکاس دهنده افکار و ایده ها هستند.
دررویا روابط زمانی به روابط مکانی تبدیل می شوند.(فروید)
در تلقین نیز،نه در واقعیت و نه در خواب کاب و افراد گروه،به هیچ سال و زمانی اشاره نمی شود اما تا دلتان بخواهد با مکان های مختلف(تنوع لوکیشن ها و موقعیت های جغرافیایی) روبروییم.
جریان کنش متعالی،فرایندی ست که موجب شکوفایی بذرهای نهفته در انسان می شود. نمادهایی که ضمیرناخودآگاه برای این عمل به کار می برد،همان هایی است که بشریت همیشه برای بیان کلیت،کمال و تمامیت به کار برده. این نمادها در اصل به شکل دایره و مربع است.(یونگ)
توتم ها و نشانه هایی که کاب و آرتور برای خود برگزیده اند هم فرفره دایره وار و تاس مربع شکل هستند.
خواب توام با حرکات سریع چشم ها، rapid eye movement sleep،همان خواب توام با رویاست. بیدار کردن افراد در مرحله این خواب دشوار است ولی این مساله عمومیت ندارد،به طوری که گاهی فردی که در خواب rem است با کوچک ترین سروصدا از خواب می پرد. ( 3) با این حال چون بیدار کردن افراد در حین خواب rem دراغلب اوقات دشواراست،بسیاری از پزشکان خواب rem را جزو مراحل عمیق خواب به شمارمی آورند.
![]()
در تلقین نیز از عاملی به نام ضربه برای بیداری افراد به خواب عمیق رفته استفاده می شود. مارکز در همان قصه "چشم های سگ آبی رنگ" هم به چنین راهی برای بیداری اشاره کرده:" سال ها بود همدیگر را می دیدیم. گاهی که دیگر کنارهم بودیم،کسی در بیرون قاشقی ازدستش می افتاد و ما بیدار می شدیم. رفته رفته بو برده بودیم که دوستی ما به اشیا وابسته است،به ساده ترین اتفاق ها. دیدارهای ما همیشه همین طوربه آخر می رسید،با افتادن قاشقی در اوایل صبح."
الیزابت میتلر در کتاب خواب و رویا در جواب این سوال که "آیا ما در عمیق ترین مرحله خواب خود رویا می بینیم؟" پاسخ مثبت می دهد،اما می گوید تا حدودی:"همه ما براین واقفیم که درآن چه رویا را تشکیل می دهد،اعمال و حواس بسیاری مثل بینایی،شنوایی و لامسه،دخیل هستند. رویا پدیده ای است که غالب اوقات در خواب rem اتفاق می افتد." و اما این که چرا می گوید پاسخ فقط تا حدی مثبت است،این گونه ادامه می دهد:"اول این که برخی تجربه های رویاگونه ممکن است علاوه برخواب rem درسایرمراحل خواب هم اتفاق بیفتند. دوم این که خواب rem را واقعا نمی توان عمیق ترین مرحله خواب به شمارآورد. بهترین معیار برای تعیین عمق یک مرحله خاص از خواب،میزان دشواری بیدارکردن فرد در هنگام گذرازهمان مرحله خواب است. به عنوان مثال،این که ببینیم در کدام مرحله خواب برای بیدار کردن فرد به بلندترین صدا نیازاست."
در تلقین نیز یوسف داروساز مطابق موارد بالا و بسته به مراحل مختلف خواب گروه،ترکیبات دارویی اش را انتخاب می کند و در دیالوگ هایش به دشوارتر شدن بیداری در مراحل پایین تر خواب اشاره دارد.
دیدن پلکان و هرنوع بالا رفتن در خواب و رویا،حاکی از تمایلات و روابط جنسی است.(فروید)
فصل خواب مرحله دوم و نماهای مشترک آرتور و آریادنی را به یاد بیاورید و آن صحنه پلکان و جریان پارادوکس را که به نوعی نشان گر تمایلات آرتور به آریادنی هم هست. نمونه آشکارش هم،آن لحظه بامزه ابراز عشق آرتور است که در جهت رد گم کردن دشمنان گروه دست به فداکاری می زند!
غیرمنطبق
خواب همیشه به جزییاتی می پردازد که بی اهمیت و ناچیزاست و به همین جهت در چشم ما مضحک می نماید، یا ظاهرش چنان نامفهوم و غیرقابل درک است که ما را به تعجب وا می دارد. به همین علت نخستین احساسی که از خواب در ما بیدار می شود،یا مضحک است یا نامفهوم.(یونگ)
موجودات خواب دائم تغییر شکل می دهند.(فروید)
اما تلقین جز مواردی بسیار معدود چندان به این نکته ها توجهی نمی کند،زیرا ظاهرا به بهانه شبیه سازی خیال با واقعیت،آریادنی آرشیتکت را وارد داستان می کند تا در جهت فریب سوژه(فیشرجوان) دنیایی شبه واقعی طراحی کند. بنابراین فیلم با نادیده گرفتن منطق دنیای خواب و رویا که همان بی منطقی است،اتفاقا دست به نمایش منطقی جعلی و ساختگی می زند و بیش ترچیزهایی که درخواب نشان می دهد درست مشابه همان چیزی است که درواقعیت وجود دارد. مورد دیگر بی اعتنایی فیلم به تغییرشکل دائمی موجودات درخواب است. از این منظر،آثار دیوید لینچ بسیار به خواب ها،رویاها و کابوس های ما شبیه تر است. لینچ حرفش را از کانالی صحیح به تماشاگر منتقل می کند حتی اگرچیزی دستگیر مخاطبش نشود. مگر خواب ها و رویاهای ما آن طورکه تلقین نشان می دهد دارای نظم وترتیب و قاعده اند؟ دراین جا با آدم هایی شیک پوش و اتوکشیده طرفیم که درتمام مراحل خواب همان هستند که در عالم واقعیت بودند. بدون کوچک ترین تغییری. تنها مورد منطبق در این زمینه شاید به جابه جایی و تغییرصورت ایمز(تام هاردی) به جای براونینگ(تام برنجر) بازگردد که اتفاقا در صحنه زیبایی هم نمود می یابد.
خود رویا هدفی ندارد بلکه یک محتوای روان شناختی است که خودش را توصیف می کند و مانند قند درخون مبتلا به دیابت،یک امر طبیعی محض است.(یونگ)
درصورتی که اساسا تلقین دارای ایده ای تخیلی است و چنین اتفاقی تا امروز در عالم پزشکی رخ نداده. در فیلم،برخلاف واقعیت علمی موجود،با گروهی طرفیم که به طور مشترک هدف مشخصی را دررویاهای شان دنبال می کنند. به عبارت دیگر نولان دست به هدفمند کردن رویاها زده است!
به ندرت اتفاق می افتد که یک رویا چنان حدتی پیدا کند که ضربه ای که ازآن به وجود می آید،شعور را تحریک کند. معمولا رویاها بسیارضعیف هستند و نمی توانند تاثیری روی شعور شخص بگذارند.(یونگ)

اما درتلقین گروهی سعی دارند روی شعور فردی تاثیر بگذارند و در کمال تعجب موفق هم می شوند. درست است که کاشتن ایده در ذهن رابرت فیشردر سه مرحله خواب صورت می گیرد اما عملا و در دنیای واقعیت،او دریک نوبت خواب ده ساعته در پرواز سیدنی به لس آنجلس نظرش را درباره ادامه امپراتوری پدرش کاملا تغییر می دهد و به راحتی و با دیدن یک خواب(یادمان نرود که تمام تلاش های کاب و گروهش برای فیشر تنها در یک خواب است وبس) به آن سرمایه هنگفت و قدرت عظیم پشت پا می زند که چندان منطقی و باورپذیر نمی نماید. در خواب و رویا کنترل و اراده ای وجود ندارد. پس چه گونه ممکن است تمام حساب وکتاب های کاب وگروهش درسه و به عبارتی چهارمرحله خواب درست از آب دربیاید؟ خواب و رویا از حیطه های سوررئالیسم است و منطق و عقل چندان در آن به کار نمی آید. اما درتلقین بیش تر حوادث کاملا کنترل شده و درخدمت گروه و اهدافشان است درحالی که طبیعتا باید عکس این قضیه صادق باشد. اتفاقا نولان برپایه همین استدلال می توانست با دررفتن رشته کاراز دست کاب به تعلیق و هیجان(رویه انتخابی خودش) اثرش بیفزاید اما گروه به راحتی موانع اندک موجود(محافظان مسلح فیشر) را از سر راه برمی دارند.
اهمیت دادن نولان به صحنه های اکشن پرتعداد که آشکارا در جهت سودآوری بیش تر درگیشه صورت گرفته سبب شده او خیلی کم تر از آن چه باید به مضمون ومحتوای قصه اش بها دهد. او به شیوه ای استادانه و هوشمندانه،اما بی دلیل پیچیده و تا اندازه ای هم جعلی،چهار مرحله خواب را یکی از دیگری عمیق ترطراحی می کند ولی متاسفانه در مفهوم و حرف های اساسی تر فیلم نامه اش به عمق نمی رود.
درنگاهی آرمانی،فیلم انتظارما را از ایده جذابش برآورده نمی کند. فیلم ساز شخصیت پردازی کاب را فدای ساختار پرپیچ وخم قصه اش می کند در حالی که عذاب وجدان ابدی کاب به خاطر خودکشی همسرش،جایی تامل و پرداخت بیش تری داشت و یا این که آیا کاب یک قهرمان است یا ضدقهرمان؟ قهرمان به معنای کلاسیکش از آن رو که کاب به عنوان شخصیت اصلی و تعیین کننده فیلم نامه و پیش برنده قصه است و ضد قهرمان از آن جهت که عملی که انجام می دهد و درآن تخصص دارد غیراخلاقی و ناجوانمردانه است. چه در گذشته که دست به عمل"استخراج" می زد(نفوذ به ناخودآگاه افراد در زمان خواب یا رویا برای به دست آوردن نهان ترین اسرارافراد) و چه درماموریت جدیدش"تلقین" (کاشتن ایده ای در ذهن دیگری) هدفش خودخواهانه است،یعنی رسیدن به کشور و بچه هایش به واسطه عملی مذموم و ناپسند. او برای نیل به مقصود حاضر می شود نبوغش را درجهتی منفی در اختیاراهداف مرد بانفوذی چون سایتو قرار دهد. درست است که سایتو در فیلم شخصیتی مبادی آداب و به ظاهرشرافتمند است(با انتخاب بازیگرباوقاری چون کن واتانابه) که مرام ومعرفت به خرج می دهد وبه تعهدی که به کاب دارد عمل می کند اما فراموش نکنیم که درهرصورت اوقصد حذف رقیب قدرتمندش(خانواده فیشر) را دارد،نه آن که طبق ادعایش بخواهد دنیا را از تبدیل شدن فیشر به ابرقدرت جدید جهانی در انرژی(لابد هسته ای) نجات دهد. اما سایتو آن قدردغدغه نجات دنیا را دارد که خودش و سرمایه اش را به مخاطره بیندازد؟ نه،او با پایان دادن به امپراتوری فیشر درحقیقت می خواهد به طور انحصاری به یگانه قطب قدرتمند عرصه انرژی درجهان تبدیل شود وحالا چه کسی جلودارقدرت مخرب و تهدیدگر او خواهد بود؟ و جای تعجب نیست که دراین جا هم به سیاق فیلم های سال های اخیر هالیوود،دشمن و رقیب فیشرآمریکایی،از شرق سردرمی آورد. بنابراین کاب به زعم خودش دارد جهان را از چنگال ابرقدرتی نجات می دهد و درعوض آن را دودستی تقدیم به ابرقدرتی دیگر می کند.
کاش آن موضوع کاشت ایده در ذهن،وسیله ای می شد برای هدفی والاتر و اندیشمندانه تر،نه سوژه ای پیش پاافتاده و حالا دست مالی شده ای چون نجات دنیا. این همان دریغ و حسرت مورد اشاره است که ایده درخشان اولیه را به درستی و آن گونه که شایسته است به بار نمی نشاند. خب به هرحال باید تفاوتی باشد بین نولان با غول هایی چون تارکوفسکی،کوبریک،کیشلوفسکی،برگمان،هیچکاک و دیگران. تلقین به جای حرکت به سمت اثری هنرمندانه تر و متفکرانه تر،به هیاهوی بسیار برای هیچ بدل می شود. پیامی که نولان درلفافه فیلم نامه ای پرمدعا می خواهد منتقل کند حرف تازه ای نیست. فیلم ساز،تماشاگر را با ترفندهای بی مورد و گول زنک تا آن جا می کشاند که فیشر پدر به پسر بی اراده و مرددش بگوید:" من ناامید شدم از این که سعی کردی مثل من باشی!" توصیه ای کلیشه ای در نکوهش داشتن ثروت فراوان. آخرین وصیت نامه پدر،ارجاع به عکس کودکی رابرت و پدرش است. فرفره کاغذی نولان،کپی دست چندم و رنگ و رورفته ای از رزباد همشهری کین است.
تلقین از آن رو که ما را متوجه اهمیت خواب و رویا و رابطه متقابلش با واقعیت و جابه جایی آن ها می کند ستودنی ست. از دیدی مثبت،امتیازفیلم این است که منطق دروغین و دنیای ساختگی خودش را ماهرانه بنا می نهد و به خورد تماشاگر می دهد، حتی اگر فاصله ای بعید با واقعیت و حقایق علمی داشته باشد. ظاهرا این امربرای تماشاگران امروزی سینما خوشایندتر است. نولان به عنوان فیلم سازی خلاق،نابغه و باهوش موفق به کسب اعتبار برای بلاک باسترها شده و در حرکتی قابل تقدیر درارتقای سطح دانش و هوش تماشاگران عام سینما کوشیده است. تلقین اثری هوشمندانه در تلفیق هنر وصنعت سینماست. ازآن ها که سینمای امروزبرای ادامه حیات آبرومندانه اش به آن نیاز دارد. حضور شیرین جوزف گوردن لویت که چهره اش در لحظه هایی یادآورهیث لجر فقید است،بازی عالی ماریون کوتیار،موسیقی شنیدنی و جذاب هانس زیمر به ویژه در صحنه های اکشن،شوخی های ایمزبا آرتور و زیرسوال بردن سرشت واقعیت در کلیت اثر از ویژگی های قابل تامل تلقین هستند.
واقعا چه اهمیتی دارد که آن توتم چرخان در پایان فیلم تا ابد بچرخد و از حرکت باز نایستد؟ یا گمان کنیم که نولان دقیقا در جایی کات می کند که فرفره دارد تعادلش را از دست می دهد و متوقف می شود؟ به راستی چه اندازه اهمیت دارد که دنیایی که درآن زندگی می کنیم خیالی باشد یا واقعی؟ راستش را بخواهید،هیچ! مهم،درست زیستن است.

"باد برای لحظه ای در بیرون وزید و بعد آرام شد و صدای خرناس کسی که تازه توی رخت خواب غلت زده بود شنیده شد. بادی که از روی مزرعه ها می آمد قطع شد. دیگر بویی شنیده نمی شد. من گفتم:"فردا تو رو از روی همین به جا می آرم. وقتی زنی رو می بینم که داره روی دیوارهای خیابون می نویسه :چشم های سگ آبی،تو رو به جا می آرم." و او با لبخند غمگینی که دیگرلبخند تسلیم در برابر ناممکن،در برابر دست نیافتنی،بود گفت:"باوجود این،روز که می شه چیزی یادت نمی آد." و باز چهره اش را ابری تلخ پوشاند و دست هایش را روی چراغ گرفت:"تو تنها مردی هستی که وقتی بیدارمی شه چیزی از خواب هایی که دیده یادش نمی آد." 4
"آدم ها در خواب اند،وقتی می میرند بیدارمی شوند." 5
1 و 4 . "چشم های سگ آبی رنگ" از کتاب بهترین داستان های کوتاه گابریل گارسیا ماکز،ترجمه احمد گلشیری،انتشارات نگاه،1386
2. از داستان کوتاه "طاق بازدر شب" به قلم خولیو کورتاسار از کتاب داستان های کوتاه آمریکای لاتین،ترجمه عبدا... کوثری،نشر نی،1386
3. خواب و رویا،الیزابت میتلر،مریل ام میتلر،ترجمه میرمجید خلخالی زاویه،انتشارات جوانه رشد،1388.
5. امام علی (ع).
این نوشته پیش تر در شماره 421 (بهمن ماه) ماهنامه سینمایی فیلم به چاپ رسیده است.