نگاهی به فيلم وقت اضافه(مهرداد خوشبخت)
وقت اضافه (مهرداد خوشبخت)
1386
دنیا کافی نیست!
نگاهی به فیلم تلویزیونی (وقت اضافه) به بهانه کسب جوايز بهترین كارگردان وبهترین بازیگر(مهدی هاشمی) درجشنواره تولیدات سیما
در میان خیل عظیم تله فیلم های نازل که این روزها ساختنشان تبدیل به اپیدمی شده ، پخش (وقت اضافه) نقطه روشن و امیدوارکننده ای است . وقت اضافه در وهله اول از لحاظ موضوع ما را به یاد (روسری آبی) رخشان بنی اعتماد می اندازد . رابطه یک حاجی بازاری پولدار و یک زن از طبقه فقیر جامعه . آنجا رسول رحمانی را داشتیم و نوبر کردانی را و اینجا حاج اکبر کیانی و مرضیه را. هدف ، قیاس این دو اثر با یکدیگر نیست چرا که آن فیلم یک اثر سینمایی بود از یک فیلمساز شاخص در حوزه سینمای اجتماعی و با یک تیم حرفه ای و باید با معیارهای خودش سنجیده شود و وقت اضافه یک فیلم تلویزیونی با بودجه ای محدود و با شرایط و قواعد خاص تلویزیون ساخته شده اما وجه تشابه شان به عقیده نگارنده جدا از موضوع ،موفقیت هر دو در مدیومی ست که از آن عرضه شده اند .

فیلم با صدای رعد و برق آغاز می شود . صدایی که در تناسب کامل با نام اثر کارکردی هشدارگونه می یابد . دو کارمند اورژانس (مهران و رحیم) با آمبولانس برای بردن جنازه حاج اکبر در شبی بارانی به منزل او می آیند . در راه بازگشت به بیمارستان آمبولانس پنچر می شود . این پنچری ، سنجیده ترین ترفند برای نمایش یک فرصت دوباره است . پرسنل بیمارستان برای تعویض لاستیک ناچارند جنازه حاج اکبر را از آمبولانس خارج کنند . در اینجا لاستیک زاپاس در تایید حکم همان وقت اضافه عمل می کند و حاجی عمری دوباره می یابد . وقت اضافه ای که در عمر مقدر شده آدم ها خیلی اتفاق نمی افتد و اگر هم چنین فرصت طلایی نصیب کسی شد باید آن را یک موهبت الهی خواند و قدرش را دانست . حاج اکبر این شانس را پیدا می کند که با یک پنچری لاستیک به زندگی برگردد . او پس از حیات دوباره مدام از دو روز مهلت خود حرف می زند . بیشتر زمان فیلم در فلاش بک می گذرد . حاجی با گفتن اینکه بچه های خلفی ندارد به گذشته نه چندان دور نقبی می زند . نقطه عطف داستان برخورد حاجی با مرضیه زن خیاطی است که با دختر کوچک و مادر پیرش در خانه اجاره ای درب و داغانی زندگی می کند . خیاطی و دوخت ودوز حرفه بسیار مناسبی ست برای شکل گیری صحنه های عاطفی بین حاجی و مرضیه . اما متاسفانه فیلمساز به جز یک مورد که اتفاقا تبدیل به موتیف ظریف و زیبایی هم می شود نسبت به این مقوله بی اعتنایی می کند و به سراغ طباخی و پخت و پز می رود که پیش از این نمونه های دیگر و بهترش را دیده ایم . (کافه ترانزیت ) و به ویژه (ماهی ها عاشق می شوند) دکتر علی رفیعی که به گفته ایشان طبق نظریه مارکس درباره تاثیر غذا و شکل گیری و قوام روابط عاشقانه و صمیمانه ساخته شد . البته این بدان معنی نیست که در وقت اضافه ،آشپزی را تقبیح کنیم و پزنده و خورنده غذا را ملامت کنیم که این جریان عملی طبیعی ست و درهمه جا رایج و خوردن جزو احتیاجات آدمی ست اما در اینجا حرفه ای مثل خیاطی فدای آشپزی می شود . به بنده خرده نگیرید که پس آدم گرسنه چه می خورد ؟ نخ و سوزن و پارچه ؟! اما اتفاقا بحث همینجاست که فیلمساز برای تحکیم روابط بین حاجی و مرضیه از راه غذا وارد می شود و بنابراین فکر نکنم موضوع کم اهمیتی باشد برای اشاره ولی اگر بدبینانه به موضوع نگاه کنیم خدای ناکرده فکر می کنیم حاجی شکمباره است که البته نشانه هایی برای توجیه این وضعیت هم در فیلمنامه تعبیه شده مثل اینکه خانواده حاجی بدون کم ترین استعدادی در آشپزی به طور روتین از رستوران غذا سفارش می دهند و حتی خدمتکار زن خانه (محبوبه) هم دستپخت خوبی ندارد. پس حاجی حق دارد که با اولین دستپخت خانگی یک زن غریبه یکجوری شود!
وقت اضافه ،آنقدر نکته های خوب و با ارزش دارد که ضعف های جزئی اش را بشود زیر سبیلی رد کرد و دوستش داشت . اول نوشته خوب رضا مقصودی که نگاه نویی دارد به رابطه ای کلیشه ای و پیش از این پرداخته شده . هنر نویسنده جدا از خلق فضایی ملموس و باور پذیر در دیالوگ نویسی خود را نشان می دهد . به جای قلمبه گویی و حرفهایی تکراری که در آثار مشابه رابطه حاجی و دختر فقیر شنیده ایم که در راستای تیپ شان سخن می گویند در اینجا اتفاقا دیالوگها کاملا در آدمهای داستان نهادینه شده و آنقدر مثل زندگی واقعی معمولی و پیش پا افتاده است که تماشاگر به راحتی باورشان می کند و همین سادگی و بی پیرایگی حرفها مهم ترین عامل برای عبور دو کاراکتر اصلی از مرحله تیپ به شخصیت می شود . به عبارتی نقشهای حاج اکبر و مرضیه با توجه به جنس بازی بازیگرانشان و ظرافتهایی که توسط نویسنده و کارگردان به آنان اضافه شده در جایگاه بالاتری نسبت به اسلاف خود قرار می گیرند . موسیقی کارن همایونفر هم در آن جاهایی که با نوای تار صحنه ها را همراهی می کند تاثیر خوبی دارد . یکی جایی که حاجی در حجره با خود خلوت کرده و جلوی آینه خودش را ورانداز می کند و چشم انتظار مرضیه است و همینطور در سکانس پایانی و در مراسم ترحیم حاجی . فیلمبرداری اثر هم در راستای القای آن حس باور پذیری و عدم نمایشی بودن عمل می کند و دوربین جواد صفا به درستی سعی می کند کمتر حضور خودش را به رخ بکشد تا بیشتر زندگی جریان داشته باشد . بنابراین دوربین در اکثر نماها ثابت است و یا حرکات خیلی جزئی دارد و ما بطور منطقی و اصولی در این اثر حرکات گل درشت دوربین را نمی بینیم . به جز دو سه مورد زوم به جلو که آنها هم کارکرد درستی دارند . یکی صحنه ای که خدمتکار خانه به دروغ یا اشتباه به حاجی می گوید که عروس هایش مرضیه را کتک زده اند و دوربین همزمان با شنیدن صدای رعد و برق (که درست در لحظه ابتدای فیلم هم شنیده ایم .) به حاجی نزدیک می شود . چند مورد نمای سرپایین high angle) ) هم در فیلم هست که حکم نمای ناظر را دارد و گویای نوعی نگاه تقدیری و از بالا به ماجرا (به ویژه حاجی )ست . یکی جایی ست که حاجی در همان شب بارانی پس از مشاجره با مرضیه باعث ناراحتی او می شود . مرضیه قاب را ترک می کند و ما در نمایی زیبا حاجی خیس و مغموم را از بالا می بینیم . تقریبا از چنین زاویه ای هم در ابتدای فیلم ما شاهد حمل جسد حاجی توسط آمبولانس در حیاط منزلش هستیم . کنار هم گذاشتن این دو صحنه با زاویه نمایی مشترک و واحد حاکی ازیک نگاه تقدیرگرایانه و فرازمینی است . فرصتی که در اختیار حاجی قرار داده می شود و فرصتی که از او دریغ می شود و به پایان می رسد هر دو از یک منبع صادر می شود که البته این بار استثنائا به خاطر دست خیر حاجی – که به بدبخت بیچاره ها کمک کرده و با سند مالکیت خیلی ها را از حبس درآورده ،از اسراف و بریز و بپاش گریزان است و الخ – فرصت دوباره ای به او داده می شود .
این کار آنقدر همه چیزش درست و حساب شده است که محصول قابل تامل و ارزشمندی چون وقت اضافه از آن خلق شده . از صدابرداری جواد مقدس که با توجه به نقش مهم عنصر صدا نمی شود به آن اشاره نکرد . از صدای رعد و برق تا صدای قطرات باران که باعث تطهیر و رستگاری حاجی می شوند تا صدای تلاوت قرآن و حتی آن سنگریزه های سکانس پایانی که در حیاط خانه حاجی زیر پاهای مرضیه و دخترش نوای غریب و جادویی می یابد که شاید کمتر کسی به آن بیندیشد . اما باور کنید جای دقت و تفکر دارد . صحنه ای را به یاد بیاورید که حاجی در خلوت شب پس از مشاجره با مرضیه به خاطر بی خوابی و عذاب وجدان در حیاط خانه اش نشسته و تکه سنگی در دستش گرفته و به آن نگاه می کند . این صحنه ناخودآگاه مرا به یاد صحنه ای از شاهکار فلینی (جاده) انداخت و صحبتهای ماتو با جلسومینا درباره فلسفه هستی و ارزش وجودی انسان . و اینکه حتی یک سنگریزه در این دنیا کاربردی دارد و به درد یک کاری می خورد پس چه رسد به یک انسان که چه کارها می تواند انجام دهد . این طرز نگاه و اندیشه توسط مرضیه به حاج اکبر کیانی – که اسم و شهرتش به طور کنایی هر دو معنی بزرگ و بزرگی می دهد – منتقل می شود . مرضیه با افسوس و گریه به حاجی می گوید :" حاج آقا شما بیشتر از داراییت می ارزی . اما حیف ، قدرت رو نمیدونی ." (نقل به مضمون)
بازیگران نقشهای دو پرسنل بیمارستان (نادرداهیم و ناصرفخری)،مجید پسربزرگ حاجی (افشین سنگ چاپ) و خلیل(حشمت آرمیده) حضور قابل قبول و باورپذیری دارند. اما به غیر از بازیگر نقش حاجی، بهترین بازی فیلم را (فرشته سرابندی) انجام داده است. او متولد 1347 و کارشناس کارگردانی تئاتر از دانشکده هنرهای زیبای تهران است و بازیگری را با بازی در نمایشی از تاج بخش فنائیان در سال 1368 آغاز کرد. در سال 1370 برای بازی در نمایش (ذوالجناح) داریوش مختاری برنده جایزه بهترین بازیگر زن از جشنواره تئاتر دانشجویی شد . و به خاطر بازی اش در نمایش ( سورنا مادر لوک ) به کارگردانی خودش در سال 72 ، جایزه بهترین بازیگر زن را از دوازدهمین جشنواره تئاتر فجر دریافت کرد . او چند فیلم کوتاه را هم کارگردانی کرده است و در چند کار تلویزیونی و سینمایی به ایفای نقش پرداخته است که شناخته ترینشان (داستان یک شهر) اصغر فرهادی و ( بچه های آسمان ) مجید مجیدی است که او در آن نقش مادر خانواده را به عهده داشت .
و اما مهدی هاشمی :
وقتی کلارک گیبل سلطان هالیوود پس از شرکت در جنگ جهانی دوم و سه سال دوری از از سینما در 1945 با فیلم (ماجرا) ساخته ویکتور فلمینگ دوباره روی پرده نقره ای ظاهر شد شعار تبلیغاتی فیلم از خود اثر سر وصدای بیشتری به پا کرد : " سلطان، بازگشته است و گریر گارسون او را به دست آورده است ." حالا حکایت سلطان بازیگری ماست که البته هنوز پس از چند سال که از اکران (روز کارنامه) می گذرد به سینما برنگشته اما دوری اش از تلویزیون هم داشت نگرانمان می کرد که با پخش (وقت اضافه) نگرانیهایمان رخت بربست . پس اجازه بدهید ما هم در شعار تبلیغاتی این اثر درخشان بگوییم : " سلطان بازگشته و فرشته سرابندی او را به دست آورده است !"

هر اثری که مهدی هاشمی این استاد بازیگری تئاتر، تلویزیون وسینمای ما را در خود جای دهد ارزش دیدن دارد . بازیگر بزرگی که به اندازه استعداد، توان و انرژی اش قدر ندیده است و سینمای ایران باید متاسف باشد و حسرت بخورد که در این چند سال نقشی درخور نام و مناسب او نداشته است . هاشمی علاوه بر نقش آفرینی عالی و بی نقص در این اثر مثل همیشه شخصیتی دلپذیر و قابل باور ارائه می دهد و بعدی دیگر از تیپ حاجی بازاری را در قالب یک شخصیت بازی می کند . در وقت اضافه با وجود اینکه بیننده ، مهدی هاشمی را در نقش حاجی می پذیرد و دنبالش می کند اما به خاطر حضورهای مقتدرانه اش در آثار پیشین نمی تواند صحنه های به یادماندنی فیلم های سابق او را در ذهن مرور نکند . آن موتیف و عنصر تکرارشونده ای که درباره تنها کارکرد حرفه خیاطی برای پیوند رابطه حاجی و مرضیه گفتم فقط به مدد بازی مهدی هاشمی است که زیبا از کار درمی آید . دست به زیر بغل بردن حاجی برای اینکه ببیند کتش پاره است یا نه ، با طنز ظریف و کمدی موقعیتی همراه می شود که یادآور لحظاتی در (سلطان و شبان) و (چراغ جادو) ست . یا آن صحنه ای که حاجی در شب بارانی تاکسی دربست می گیرد تا سریعتر خودش را به خانه مرضیه برساند اما ترافیک باعث می شود حاجی از ماشین بیرون بزند و تا خانه مرضیه پیاده برود . آن تجمع ماشینها در ترافیک و حضور تنهای حاجی ما را به یاد (زرد قناری) می اندازد و من فکر کردم که الان است که حاجی از روی ماشینها بپرد ! و تک تک لحظه های حضور مهدی هاشمی در این اثر با آن نگاههای تاثیرگذار و کلام دلنشینش ، با آن (سلام علیکم ) گفتن های صمیمانه اش ،به مروری خاطره انگیز و دلپذیر از نقش آفرینی هایش تبدیل می شود. ما اززمان طلسم شدگان (داریوش فرهنگ) در انتظار حضوردوباره ایشان دوره می کردیم شب و روز را که بالاخره در وقت اضافه ابتدا چهره نازنینش را در نقش حاجی روی تخت دیدیم و چند صحنه بعد صدای زیبایش را پس از مدتها شنیدیم :" چیکار دارین می کنین ؟ ...زود باشین . من وقت ندارم ها !"
اما یک تبریک صمیمانه به مهرداد خوشبخت کارگردان این اثر که از نخستین پیشگامان ساخت تله فیلم در کشور ماست و دیگر با این کار سطح توقعات ما را هم از خودش و هم از سایر تولیدات این گونه بالا برده است.
او علاوه بر کارگردانی سنجیده و کم اشتباه فیلم ، تدوین آن را هم بر عهده داشت که از نقاط مثبت اثر بود . ارتباط برخی فصلها با هم در فیلم جالب توجه است . مثلا در پایان سکانسی ، پری (دختر به ظاهر دلسوز حاجی) با شوهرش (کوروش) درباره سر و سامان دادن حاجی و وصلتش با زن پولداری به نام منیر صحبت می کند . این گفته قطع می شود به نمایی از پژو206 سرخ رنگ منیر که مقابل حجره حاجی متوقف می شود . یا آن صحنه ای که حاجی قلبش می گیرد و پیشانیش به لبه تخت برخورد می کند و به زمین می افتد با یک برش قطع می شود به نمایی درشت از صورت حاجی و جای زخم روی ابروی چپ که در واقع با این عنصر و نشانه – زخم ابروی حاجی – از گذشته به زمان حال پرتاب می شویم . یا آن تدوین موازی زیبا که در شب بی خوابی حاجی ، ما مرضیه را هم می بینیم که بیدار است و هر کدام با چیزی مشغول : حاجی با کتش و مرضیه با روسری اش . یا استفاده به جا و ظریف از رنگ که نمونه بارزش را در رنگ تلفن حجره حاجی می بینیم که سبز است . به خصوص در صحنه ای که حاجی صبح زود به حجره می آید و در تماسی تلفنی از حاج آقا توسلی می خواهد که برایش استخاره بگیرد ، رنگ سبز تلفن تناسب کامل با فضای اثر در آن لحظه و همچنین باورهای مذهبی حاجی دارد که قبلا او را به همراه دوست و مباشرش خلیل در مسجد دیده ایم . حتی باز این تاکید به سبزی ، طراوت و تقدس رنگ سبز را در برگهای سبز خانه مرضیه هم شاهدیم که حاجی با چه شوق و عشقی می بویدشان . نوعی عشقبازی غیر مستقیم که در عین حال حرمت سن و سال حاجی هم در آن حفظ می شود ! و آن نمای بیرونی از خانه کوچک مرضیه هم که تبدیل به میعادگاه عاشقانه حاجی و مرضیه می شود چقدر زیبا از کار درآمده با آن رنگ آبی در، با آن دیوار کاهگلی که برگهای سبز از آن به بیرون آویزان است و آن زنگ سوت بلبلی . از این تصویر می شود رایحه بسیار خوش و مطبوعی را هم حدس زد . شاید بوی غذایی که مرضیه برای حاجی می پزد را . اصلا آن خانه جان می دهد برای عاشق شدن !
در مورد وقت اضافه خیلی می شود حرف زد و نوشت . از فرصتهایی که خداوند در اختیار ما بندگانش قرار می دهد اما ما قدرش را نمی دانیم . از حاجیها و آدمهایی که به خاطر القابی که بهشان داده می شود و سرمایه شان که چون حصاری مانع نمایش آن چهره نیکو و سیرت زیبایشان می گردد و از زنان فقیربی سرپرستی که می خواهند در این اجتماع پر از گرگ روی پای خودشان بایستند بدون حرف و حدیث و بی هیچ نگاه تحقیر آمیزی . مقایسه مرضیه و بچه های پول پرست حاجی یادآور مثلی فنلاندی ست که می گوید :" از همه فقرا فقیرتر و از همه تیره روزان بدبخت تر کسی است که آزمندیش سیری ناپذیر است ." و یا این جمله که : " فقیر آن نیست که کم دارد . بلکه آن است که بیشتر می طلبد . " حالا شما بگویید فقیر کیست ؟ مرضیه یا فرزندان حاجی که با داشتن آن همه ثروت به زیاده خواهی خویش ادامه می دهند . یا حتی حاجی که علی رغم تمام محسناتش همه چیز را مادی می بیند و حتی محبت به عشقش را هم ریالی می سنجد و حتی تا زمان مرگش هم نفهمید که همه راهها به پول ختم نمی شود و آن دیدگاه اگزیستانسیالیستی و اصالت وجود بشری در انگاره های طبقه بورژوازی محلی از اعراب نمی یابد . کما اینکه حاجی هم پس از نگاه کردن به سنگ احتمالا بدون پی بردن به ارزشهای خود ، آن را در آب می اندازد . و بهترین پایان برای وقت اضافه همانی ست که می بینیم و به دلیل چینش درست قطعات قبلی ذره ای شعارزدگی در آن راه نمی یابد . مرضیه سند مالکیتی که حاجی پیش از مرگ و در آن دو روز مهلت به نامش کرده بود را در آتش می اندازد .
(شنبه 3 شهریور 86 )